کاشکی گربۀ دخترم می بودم

این داستان روایتی، یک واقیعت و حقیقت است، به دلیل آن که عناصر ساخته شده آن، من هستم و دخترم است و گربه دخترم. امروز که این نبشته را بازنویسی می کنم، گربه دخترم درست پنج ساله شده است و هنوز با من زندگی می کند. این نبشته برای کودکان نوجوان، جوانان و دانش آموزان نگارش یافته است. علت این که این داستان گونه را نوشته ام، آن است که در بهار سال ۱۳۸۹خورشیدی از طریق پروژۀ ملل متحد، در دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه هرات، به حیث استاد مهمان وظیفه آموزگاری را پیش می بردم و مضمون اصول تحقیق را تدریس می نمودم. موضوع بحث ما، انشآ، نامه نگاری و روشهای فن نویسندگی بود. پیشنهاد کردم که می شود در بارۀ حیوانات نیز داستان نوشت. دانشجویان از من خواستند تا برای روشن شدن مطلب، مثالهای را ارائه بدارم، تا برای ایشان نمونه و الگوی باشد. در بارۀ گربۀ دخترم، این نبشته را برای کودکان و نو جوانان، به نگارش در آوردم. این نبشته را اهدا می کنم به دختران و پسران جوان و دانش آموزان روستاها و امید دارم تا ایشان بعد از خوانش این مطلب، وسیلۀ شوند تا دیگر خرسواران و خرکاران و خرداران، خرش را نزنند و دو پشته سوار نشوند و به خرش احترام قایل شوند و اسپان را زیاد بار نکنند و شکارچیان و صیادان، دیگر مرغابیان و کبوتران و گنجشکان و کبکان و آهوان صحرا را بی رحمانه صید نکنند و به حیوانات شان رحم و شفقت داشته باشند و در همه حال گاو، گوسفند، بز و گوساله و گربه و به ویژه همدیگر خود را دوست بدارند.
این نبشته در سال۱۳۹۰خورشیدی در کتاب «سروستان نامه» با تصویرهای رنگۀ گربۀ دخترم، و به اهتمام آرش یقین در مطبعۀ مهرحبیب در هرات چاپ شده است. از معرفی عنصر نخست و دوم که من هستم و دخترم است، صرف نظر می کنم و تنها گربۀ دخترم که (سمک) نام دارد، با شکل و شمایل و عادات و آداب و خصوصیات آن به معرفی می گیرم، بدین گونه که یاد کرده آید:

پیش درآمد: عتيقه‌ فروشي در روستايي به منزل مرد ساده دلی داخل شد. دید که کاسه نفیس قدیمی و قیمتی در گوشۀ خانۀ متروکی افتاده و گربه ی در آن آب می خورد. با خود اندیشه کرد که اگر قیمت کاسه را پرسان کند، مرد دهاتی ملتفت خواهد شد و قیمت کاسه را بلند خواهد کرد. عتیقه فروش گفت: پدرجان! چه گربه قشنگی داری، آیا حاضری آن را برایم بفروشی؟ مرد دهاتی گفت که قیمت گربه ده درهم است. عتیقه فروش ده درهم داد و گربه را خرید و بعد گفت که شاید این گربه در بین راه تشنه شود، بهتر است که کاسه آب را هم به من بفروشی. مرد دهاتی گفت: قربان! من به این وسیله تا اکنون پنج گربه فروخته ام. کاسه من فروشی نیست.

گربۀ دخترم: و اما، گربۀ دخترم را (پاپوس) نام دارد که در زبان انگلیسی بچه سرخ پوست ویا بچه هندی را گویند. ما نامش را (سمک) گذاشته ایم که واژۀ عربی است و معنای آن ماهی است. سمک در بهار سال ۱۳۸۷ خورشیدی، مطابق به اول اپریل ۲۰۰۹میلادی در شهر اتریخت، کشور پادشاهی هلند، دیده به دنیا گشوده است. دخترم ماری، این پاپوس را از یک خانم هالندی الاصل که نامش (تیرا) است و کسب و کارش گربه فروشی بوده است، به مبلغ ۸۰ یورو، معادل پنجاه هزار افغانی، از شصت و سه کیلو متری شهر ما، خریداری کرده است. مالک اصلی (سمک) از دخترم قول گرفته است که باید از این گربه کوچک، درست و حسابی نگهداری کند و نان و غذایش را به اساس برنامه غذائی و به موقع بدهد وکسی نگوید که بالای چشم او ابروست. این سمک بسیار باهوش، زرنگ، شوخ و شنگل و چاق و چله است. چشمان آبی و براق دارد و مانند کاکه های هرات، خرامان خرامان راه می رود و بانخوت و غرور نوجوانی، به اطرافیانش می نگرد. زبان فارسی را خوب می فهمد و چند واژۀ انگلیسی و هلندی را نیز بلد است. دخترم معتقد است که نژاد سمک از نژاد پدر بزرگ خودش، اصیلتر است، به دلیل آن که این گربه دو نسله است. پدرش هسپانیائی تبار و مادرش از فارس است و در روزگاری نه چندان دور، در این سرزمین دلفریب آورده شده و از تمام حق و حقوق یک شهروند اروپائی برخوردار است. دخترم باورمند است که سمک هیچ وقت دروغ نمی گوید و هرگز با کسی خیانت نمی کند. از چاپلوسی بدش می آید. حسود و طماع نیست. صادق الوعده است و حتی به این گفته پیرسخندان سعدی شیرازی که گفته بود: «دروغ مصلحت انگیز، به از راست فتنه انگیز است.» باور ندارد و به همین دلیل گربه اش، راست پندار و راست گفتار و راست کردار است و از دروغ مصلحت انگیز نیز بدش می آید. گربۀ دخترم مانند آدمان سیاسی این روزگار، ابن الوقت نیست، مگر سخت دور اندیش است و مانند سیاست بازان و شطرنج بازان ماهر، می تواند که چالهای حریفش را در بیابد و با یک حرکت تند و تیز، رقیبش را مات و مبهوت کند و به هدفش دست یابد. سمک با اندیشه های راست و چپ و میانه و شرقی و غربی و سیاه و سپید، کاری ندارد و سیاسی نمی اندیشد و به آسانی می تواند با هرکس دوست شود و اگر با کسی دوستی کند، تا پای جان می ایستد و با او یار و وفادار می شود. سمک هرگز مکر و غدر و خیانت نمی کند و از یاران دو روی و دوستان نیمه راه بدش می آید و از پیش آدمان چاپلوس و معامله گر می گریزد. گاهی فکر می کنم که شاید این گربۀ دهن بسته، این همه عادات و آداب و اصول را از قهرمانان داستان (سمک عیّار) آموخته است. در داستان یاد شده، از زبان جوانمردان و عیّار پیشگان، چنین می شنویم: «عیّاران باهم سوگند یاد کردند که همه با هم یار باشیم و دوستی کنیم و برابر جان از هم باز نگردیم و مکر و غدر و خیانت نکنیم و رضا دهیم و کار به مراد یکدیگر کنیم و با دوستان هم دوست باشیم و با دشمنان هم دشمن.»

گربۀ دخترم، از بم و باروت و تانک و توپ و گلوله های خمپاره و تیربارانهای سپیده دم، بیزار است و در حرکات و کردارش به آدم می فهماند که صلح و آشتی، بهتر از جنگ و خونریزی است و به همین دلیل آرام آرام قدم بر می دارد و آن گاه که سخت بر آشفته می شود، در زیر زبانش چیزهای می گوید که انگار با تو سر ناسازگاری دارد و بعد از آن، آهسته و آرام از کنارت رد می شود، و گویا که هیچ اتفاقی نیفتاده است. سمک با زبان بی زبانی، به آدم هوشدار می دهد که گناه از من نیست. گاهی دلم برای سمک می سوزد که گناه ناکرده ملامت می شود و اطرافیانش بر او ناحق و ناروار طیره می شوند. یادم می آید که در عنفوان جوانی، در داستانی زیر عنوان (فرار گربه) از عزیز نسین نویسندۀ شناخته شدۀ ترکی، خوانده بودم که:

دعوای صدراعظم با خانمش و فرار گربه: یک روز نویسنده، از کوچه می گزرد و گربۀ را در حالت پریشانی می بیند که هراسان و پریشان، پای به فرار گذاشته است. به حیرت می افتد که چرا این گربه در حال فرار است و علت فرارش چیست؟! بعد از تحقیق و پژوهش در می یابد که: «یک روز خانمی تحصیل کرده و امروزی که حق و حقوق شهروندی و آزادی عام و تمامش را به دست آورده است، با شوهرش که صدراعظم وقت است، بی موجب و بدون دلیل پرخاش کرده و بی ادبانه، ناسزایش گفته است. صدراعظم که در مقابل زنش تسلیم شده و زورش به او نمی رسد، بدون آن که از خود عکس العملی نشان بدهد، با چهرۀ افروخته و خاطری پریشان، به دفترش آمده و معاونش را خواسته است و بدون دلیل، بر او خشم گرفته و تهدیدش کرده است. معین وزارت که نمی توانسته برای مافوقش چیزی بگوید، از نزد صدراعظم بیرون می شود و به دفتر کارش آمده و رئیس دفترش را خواسته و چند دشنام نثارش کرده است. بدین گونه رئیس به مدیرش پرخاش می کند و مدیر به کاتبش دشنام می دهد و کاتب دفتر به پیاده اش که مردی وارسته و تهیدست است، ناسزا می گوید. پیرمرد بینوا به خانه اش می رود و زنش را لت و کتک می زند و زنش که چاره را حصر دیده، گربه اش را مورد لت و کوب قرار داده است. گربه بیچاره، پای به فرار می گزارد و با سرعت تمام خانه اش را ترک گفته و در کوچه فراری شده است. از خوانش این داستان، آدم به این نتیجه می رسد که در کشور ما و در شهر ما و در قریه ما، فرار گربه، مستقیمآ متناسب است، به چگونگی رابطۀ صدراعظم با خانمش.

گاهی فکر می کنم که کاشکی گربۀ دخترم مانند گربۀ عزیز نسین می بود که اقلآ کمی از من هراس می داشت و اندکی می ترسید و آن گاه که با آمر و یا مدیر و یا رئیس خود در می افتادم و نمی توانستم که خشم بی موجب آنها را جواب تحمل، دلم را بر سر گربۀ دخترم، خالی می کردم و عقده هایم را کمی کاهش می دادم. به این فکر فرو می روم و از جایم برمی خیزم و با خشم تمام، دنبال گربۀ دخترم می دوم. سمک را می بینم که چهار چشمه و خیره به سویم می نگرد و انگار که با زبان بی زبانی، برایم می فهماند که هوشدار و آگاه باش که من عضو انجمن دفاع از حقوق حیوانات هستم و بیمه صحی دارم و نامم در این خانه، به حیث یک شهروند هالندی الاصل ثبت و راجستر شده است. سمک خوب و دقیق و درست می داند که او هم حق و حقوقی دارد و نمی توان او را لت و کتک زد. یادم می آید و افسوس می خورم که ایکاش آن گربۀ دیگر دخترم که (هری) نام داشت، زنده می بود و بدان آسانی، به آن دنیا نمی رفت، به دلیل آن که قدر «نعمت را کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.»

هـری، گربۀ که به آن دنیا رفت: به خاطر دارم که سه سال قبل، در سال ۲۰۰۸میلادی، گربۀ داشتیم. نام اصلی اش (فلیکس) بود. ما نام او را (هـری) گذاشته بودیم. هـری گربۀ بود کوچک، مودب و آرام که اندکی به زبان انگلیسی آشنائی داشت. این هری در اپارتمان شماره ۱۰۰۷در طبقه دهم، با ما زندگی دوستانۀ داشت. دخترم او را به مبلغ ۳۰ دالر امریکائی از شهر امستردام هالند، خریده بود. اصل و نسب و سال تولد هری، برای من معلوم نیست، اما این قدر دانم که صاحب اصلی این گربه، یک خانم فرانسوی بود و ادعا می کرد که خانواده گربه اش در اثر جنگهای خانمان سوز داخلی از آن طرف دریاها، به این جا نقل مکان شده است. هری به خانه ما بزرگ شد و با ما الفتی تمام داشت و هیچ وقت و هیچ گاه کسی را آزار نمی داد و کاملآ حرف شنو بود. گاهی اتفاق می افتاد که برای رفع خستگی و دلتنگی اش، او را به بالکن خانه می بردیم و او در آن جا آزاد و سرشار با پرنده گان سر و سری داشت و بعد از ساعتی خوش حال و سرحال به داخل سالون خانه می آمد و با زبان بی زبانی، از ما که در بالکن خانه آزادش گذاشته بودیم، قدردانی می کرد و نوازش مان می داد.

یک روز بهاری، مادر دخترم، بی بی حاجی که فرمانده و خاتون خانه است و با هری میانۀ خوبی ندارد، در بالکن خانه در طبقه دهم می نشیند، تا دمی بیاساید و نفسی تازه کند. بی بی حاجی، با گربۀ دخترش بی خیال نشسته است، که ناگهان این گربۀ آرام و سر بزیر، به سوی یک کبوتر که در آسمان در حالت پرواز است، خیز برمیدارد و ناسنجیده و بدون تآمل، از منزل دهم به پائین فرود می آید و در حال، جان را به جان آفرین تسلیم می کند. همسایه ها را می بینم که با دخترم زار زار گریه می کنند و از مردن گربۀ دخترم، اندوه فراوان دارند. وکیل بلاک را که مردی پیر و سال خورده است، می بینم که از روی دلسوزی و مهربانی، به آدرس انجمن حیوانات تلیفون می کند، تا گربۀ دخترم را کفن و دفن کنند. آن طرف ادعا دارد که چون این گربه بیمه صحی ندارد و در اداره دولتی ثبت و راجستر نشده است، لذا در گام نخست، باید بابت مردن گربه، پروندۀ ترتیب شود و علت مردنش معلوم گردد. در گام دوم، مبلغ ۴۰۰ دالر امریکائی مصارف آن نیز پرداخته شود. اگر راست و صادقانه بگویم، تا اکنون رمز و راز کشته شدن هری را درست نفهمیده ام و تا حال ندانسته ام که آیا خاتون خانه من، این گربۀ دهن بسته را از روی خطا کشته است، یا قصدی و عمدی؟ والله واعلم بالصواب.
از شنیدن این موضوع از خواب غفلت بیدار می شوم و به این باور می شوم که در این کشورها، قانون چنان تنظیم شده است که مردن گربه نیز چندان کار آسانی نیست.

به راستی گاهی فکر کرده اید که خر بیچارۀ دهن بستۀ شما دندان درد می شود و گاهی به این اندیشه بوده اید که اسپ زبان بستۀ شما سردرد شده است. ما انسانها که ادعا داریم که اشرف مخلوقات هستیم، باید از خود بپرسیم که چرا و به چه دلیل، با این حیوانات که مخلوق خدای اند، این گونه بی رحمانه، برخورد ظالمانه و ناجوانمردانه می کنیم. باید این را یاد بگیریم و به کودکان و اطرافیان خود نیز بیاموزانیم که این موجودات دهن بسته نیز درد و بیماری دارند و فشار و ناراحتی را حس می کنند و با زبان بی زبانی از برخوردهای نادرست و ناجوانمردانه ما، در روز واپسین، خواهان عدل و عدالت اند. یادم هست که سی و اند سال قبل، آن گاه که در مرکز تحقیقات علوم افغانستان، مضمون نامه نگاری را تدریس می کردم، از دفتر خاطرات یک الاغ و به روایت یک الاغ، نبشتۀ را از احمد احمدی از کتاب (انشأ و نویسندگی) به شاگردانم بازنویسی کرده بودم که این الاغ دهن بستۀ بیچاره، از جور و ستمگری آدمیان روزگارش، سخت هراسان و پریشان بوده است و با زبان بی زبانی از مهتر و صاحب خویش شکایت و روایت دارد و چنین ناله و گلایه و شکوه سر می دهد:

از دفتر خاطرات یک الاغ: یک نفر نیست که از مهتر من بپرسد به چه دلیل تصور می کند که ما الاغ ها بی اطلاع و بی شعور خلق شده‌ایم، و به کدام حق هر وقت به یک نفر انسان می خواهند نسبت احمق بدهند، او را به ما تشبیه می کنند؟ شما تصوّر می کنید در زیر قبه‌ نیلگون سپهر، علم و اطلاع خاص شما جماعت بشر است و چون به بعضی از اسرار وجود پی‌ برده و دستۀ‌ از حیوانات را به اطاعت خویش در آورده‌ اید، تمام معضلات حیات برای شما حل شده و هیچ رازی نگشاده بر جای نیست؟ همین غرور و تکبر شما را از راه بدر برده است. امّا چنین نیست. به دلیل آن که تمام موجوداتی که جهان حیات را زینتی به سزا داده‌ اند، از مرغ و ماهی و حیوان برای خویش عالمی دارند. اینها نیز فهم و شعوری دارند. فرزندان جوان را یک مادر عاشق شیر داده و در زیر نوازش او به سن رشد و بلوغ رسیده‌ اند. اگر با شما نمی توانند سخن بگویند، یا اگر شما نمی توانید مکالمات آنها را بفهمید، دلیل نقص آنها نیست. در مجامع ما خران نیز احیانا سخنی از عشق و محبت در میان است و پیران ما نیز از کارگاه عجیب عالم خلقت حقایقی دریافته‌ اند. این قیافه‌های ساکت و خاموش برای رفقای خود حکایتها از عوالم روحانی می کنند. من در میان رفقا، داستانی عجیب دارم. گوئی مرا برای استهزای عالم بشریت آفریده‌ اند و تقدیر من این بوده است که اسرار ناگفتنی طایفۀ‌ از شما فرزندان آدم را که ادعای تزکیه‌ نفس می کنید، دریافته، و اطلاعی بدیع برای افراد نوع خویش ببرم.

روزی که مرا به مکتب گذاشتند، هنوز در خاطرم هست. می دانم که وقتی این بیان ساده را می شنوید، لبخندی خواهید زد و پیش خود خواهید گفت، دراز گوش نادان را که در جهان شهره به حماقت است به درس و مکتب چه کار؟ اما این حرف مثل سایر مقاولات شما غلط و بی دلیل است. درست است که ما مثل شما محوطۀ‌ بنام مدرسه نداریم و هیچ وقت روی نشیمنهای چوبی نمی‌ نشینیم و از روی یک تخته سیاه، درس را فرا نمی گیریم. درست است که ما درجات علمی را طی نمی کنیم و وقتی هم که بزرگ شدیم برای ما جشن نمی گیرند تا در آن جا، به ما تصدیق‌ نامه بدهند. امّا هرچه هست مکتب ما از شما بهتر و بزرگتر است. ما در مدرسۀ‌ طبیعت در پیش مادر خویش درس می خوانیم. پهنه باوسعت گیتی با آن همه موجودات گوناگون، تختۀ سیاه ماست. مادر ما را به صحرا می برد. روزهای نخستین در نزدیک او چرا می کنیم. این زنهای سالخورده، طبایع و اثرات گیاه‌ های صحرا را نیک می‌ شناسند و علفهای سمّی را که به فراوانی روئیده و دانشمندان بشر هم هنوز تمام آنها را نشناخته‌ اند، بدون اسباب و آلات شیمیایی و تجزیه و ترکیب از گیاه‌های نافع تمییز می دهند. بوی خطر را استشمام کرده، ما را از آن پرهیز می دهند. در این مدرسه، نه کسی را مجازات می کنند و نه به کسی تصدیق نامه میدهند. هر که تعالیم نافع را فرا‌ گرفت، زنده می ماند و زاد و ولد می کند و هر که دستورهای مادر را نشناخت، می میرد و از همین جهت در میان ما، مزّیت و رجحان نیست. مادر مثل فرزند، معلّم مانند شاگرد و پیر نظیر اشخاص خرد سال می فهمد و از این نظر است که شما هیچ وقت، خری مبتلا به مرض نقرس- بیماری نقرس را بنام مرض پولداران هم می گویند- ندیده ‌اید. دندان هیچ کس از ما خران، کرم خورده نیست و احیانا از آن امراض مهلک، نظیرسوزاک یا سفلیس که شما افراد بشر در نتیجۀ‌ هوسرانی و شهوت دوستی برای خود تهیّه دیده و موجبات شرمساری و ذلّت خود را فراهم آورده‌ اید، در میان ما وجود ندارد. این است مدرسه و تصدیق نامه‌ ما! خری جوان، روزی که به حوزه‌ اجتماعی خران دیگر وارد شود، فرایض و تکالیف حیات را خوب می داند. دزدی نمی کند، به همنوعان خویش تعدّی روا نمی دارد. هیچ وقت دسته‌ را تابع میل و اراده‌ خویش قرار نمی دهد. خود پسند و جاه‌ طلب نیست، دروغ نمی گوید و شهوت کشور گشایی و مملکت گیری ندارد. در تاریخ زندگی ما، چنگیز و تیمور و ناپلئون و داریوش و امثال اینها نیست. هنوز خری را برای خیانت به وطن، تیرباران نکرده‌ اند. هیچ وقت مردم پست و گدا و رسوا در بین ما نخواهید یافت. خری هرزه و چاپلوس نداشته‌ ایم. تکالیف دینی و وظایف پرستش به درگاه واجب‌ الوجود را خوب می شناسیم و از این جهت، مثل شما دستگاه تفتیش عقاید نداشته ایم و افراد بیچاره و بی گناه را بدون جرم، زنده زنده در آتش نسوختانده ‌ایم. ببخشید! شما از نصایح ما خرها، استفاده نخواهید کرد و اگر چند کلمه برسبیل اندرز برای شما حکایت کردم، بر وفق عادت من بود، وگر نه می دانستم که شما طایفه‌ بشر شیفته‌ حکایات و افسانه‌ها هستید و به همین دلیل است که برای شما قصّه‌ ی شیرین خواهم گفت.
گفتم که نخستین روز درس را به خاطر دارم. در آن روز مادرم تمام اسرار حیات و آن چه را که در تمام ایّام زندگی به آن محتاج بودم، برای من گفت و چیزی فرو گذار نکرد. همین که آفتاب سر در آغوش کوهسار گذاشت و هوا رو به تاریکی نهاد، و خواستیم به خانه مراجعت کنیم، مادرم گفت: فرزند عزیزم! البته میدانی که تقدیر این است که در دست افراد بشر افتاده و به آنها خدمت کنیم. این طایفۀ بیچاره و ناتوان به ما و امثال ما خیلی محتاج هستند. برّه، گاو، اسب، سگ و الاغ هر یک به نوعی باید وسیلۀ زندگی او را فراهم کند، تا روز واپسین، آن گاه که اعمال ما را بازرسی نمایند، میان موجودات گیتی، بیش از همه رسوا و شرمسار باشد و معلوم شود با آن که تمام وسایل برای او فراهم بوده است، باز از پرستش خداوند و شکر گزاری نعمتهای او غفلت کرده است. دیر یا زود، آدم دیگری تو را از صاحب من خواهد خرید و تو برای خدمتگزاری دیگری خواهی رفت. لازم است آن چه به تو محوّل می شود، خوب انجام دهی و طوری رفتار کنی که در پیشگاه خداوند، شرمگین و سرافکنده نباشی. می دانم که وصیّت مرا فراموش نخواهی کرد. فردا صبح کشیش پیری به طویله آمد، پس از آن که مدتی مرا برانداز کرده با چشم خریدار مین گریست، پسندید و به صاحب مادرم گفت: حیوان بدی نیست و به خریداری وی بی میل نیستم. از شما چه پنهان، منهم خیلی میل داشتم حالا که آزادی من خواه ناخواه از میان خواهد رفت، در خدمت این پیرمرد باشم، تا بدانم این اشخاص که خود را پیشوای روحانی و دینی می نامند، ظاهر و باطن‌ شان بر چه منوال است؟!

دهانه به دهانم زدند و چیزی قید مانند، بر پشتم نهادند و مرد پیر روحانی بر پشت من سوار شد و از در طویله بیرون آمد. فورآ شروع به دویدن کردم و طوری چالاک حرکت می کردم که نزدیک بود تا پیرمرد را به زمین بزنم. در میان بازار، عنان و جلو مرا کشید. معلوم شد که این محل خودفروشی و دین فروشی اوست. مردم از اطراف به او احترام کرده و کلاه برمی داشتند و او خودخواهانه آن مرد ساده دل را تقدیس می کرد، ولی آهسته آهسته، بطوری که من حرفش را می شنیدم، آن مردم پاک و بادیانت را دشنام می داد و در ضمن از حماقت آنها مسرتی تمام داشت. در این هنگام، یکی از رفقای من که خری جوانتر بود از آن جا بگذشت. همین که مرا در زیر پای آن رئیس روحانی دید، نهیبی بر آورد و من نیز در جواب لبخندی زده، صدا کردم و گفتم که بد جائی ندارم و خوب وسیلۀ تجربه و تفریحی پیدا کردم. باری از خم کوچه، آن جا که تردد عابرین کمتر بود، زنی پیدا شد و جلو مرد روحانی آمد و دستش را بوسید و با نهایت ادب و احترام گفت: پدر بزرگوار! استدهای من این است که برای سلامت فرزند نو رسیده ام دعای خیر بکنید. شاید از برکات دعای قدسیه شما از گزند حوادث مصون باقی بماند. در ضمن درخواست می کنم که این وجه و پول مختصر را به محتاجانی که می شناسید بدهید. در دنبال این سخن، کیسه پولی در دست او گذاشت. پیرمرد روحانی کیسه را گرفت و با نهایت کبر وغرور گفت: سلامت باشی فرزند و خداوند طفل تو را در پناه خویش بگیرد. همین که زن از پهلوی ما دور شد، مرد روحانی گفت: آری به جان خودت که پول تو را به فقرا خواهم داد. اکنون آن پول را در میکده، بادۀ ارغوانی می خرم و امشب به سلامت تو و سایر احمقهای شهر به سر خواهم کشید. دانستم که این پیشوای روحانی، ظاهری آراسته و متقی و باطنی پر گناه دارد. مدتی نگذشت که به تحقیق معلومم شد که یکی از بندگان خبیث و مجرم خداوند است و از این جهت مصمم شدم روزی اگر بشود او را چنان که هست به مردم معرفی کنم، تا کمتر فریب آراستگی اشخاص را بخورند. این آرزو در دل من نماند و خیلی زود صورت پذیر گشت. در یکی از روزهای یکشنبه، کشیش مخفیانه به مجلس قماری دعوت داشت و برای احتیاط از تقلب، یک دسته ورق بازی در جیب نهاده و می خواست پس از تلاوت ادعیه از کلیسا، به محل موعود برود.همین که نزدیک رسید، دیدم جمعیت مردم گردش را گرفته، هر یک به طریقی او را تعظیم نموده، آمرزش گناهان خویش را از او می طلبند. دانستم فرصتی که می خواستم به دست آمده است. این بود که یک دفعه روی دو پا بلند شده و او را از روی سر خود به زمین پرتاب کردم و در ضمن با دندان، جیبی را که ورقهای بازی در آن بود، پاره کردم، که ناگهان در تمام کوچه پراکنده شد و فسق عالم نمای سالوس ‌کارش آفتابی و برملا گردید. فریاد دشنام و ناسزای مردم بلند شد و آشوبی عجیب راه افتاد، ولی صدای نعره‌ من، در آن میان بر همه تفوق داشت که با زبان خود مان، آن پیر سیاه درون را به دشنام یاد می کردم و ندانستم آیا کسی از آن مردم زود باور، حرف مرا می فهمند، یانه؟!
نمی خواهم ادعا کنم که حیوانات از ما آدمیان بهتر و خوبتر اند، اما این یک حقیقت مسلم است که اگر آدمیزاده در جریان زیست خود، اصل و گوهرش را در نیابد و یا اصلیت و هویتش را فراموش کند، بدون شک منزلت و مقامش از حیوان نیز فروتر رود، و برعکس اگر حساب شده و انسانی زیست کند، به خالق خویش دست یابد و مقامش از هفت اختر می گزرد و به گفته آن پیرسخندان که چه زیبا و برحق گفته است:
رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند
بنگر کـه تا چـه حد است مقام آدمیـت

بدون شک، ایزد دانا و توانا بر همه مخلوقاتش نظری تمام و کمال دارد و از آن میان، بنی آدم را وظیفه داده است تا بر حیوانات شفقتی تمام داشته باشد و به همین دلیل است که مادر دخترم باورمند است که چون از گربه دخترش درست مواظبت نکرده، لذا خودش را مقصر بداند و همیش در پی آن باشد که این گناه کبیره اش را جبران کند. دخترم نیز به این اندیشه است که باید با حیوانات الفتی تمام داشت و از آن گذشته، همنوعان خود را کمک و یاری رساند. دخترم بعد از مردن هـری، بر گردنش نذر گرفته است و با خود تعهد کرده است که تا آن زمان که مقدور است، خرج و مصرف و مسایل پولی و مالی خانواده یکی از دختران خورد سال بی گناه و بینوای کشورش را که در اثر بم و باروت آدم کشان سیه اندرون، پدرش را از دست داده است، بدوش بگیرد. نام این کودک که در حقیقت خواهر خوانده اوست، (ناهیده) است که در کابل با دو برادر نابینا و خورد سال و مادر پیرش زندگی می کند. ناهیده اکنون در صنف چهارم مکتب درس می خواند، اما دخترم تا اکنون او را حضوری ملاقات نکرده، مگر از طریق تلیفون با ناهیده خانم تماس دارد و به مشکلات او و خانواده اش رسیده گی می کند. ناهیده خانم، به دخترم گفته است که در کشورش، از آزادی بیان و حقوق زنان و حقوق شهروندی، و به ویژه از حقوق حیوانات خبری نیست که نیست. ناهیده ادعا دارد که در شهرش، آدم نمایان و صاحبان زر و زور، کودکان و بانوان و چهارپایان را با یک چشم می نگرند و به این اندیشه اند که باید از آنان بهره کشی فراوان کرد و بعد دور شان انداخت. ناهیده معتقد است که در کشورش دوست داشتن گربه، گناه بزرگ پنداشته می شود و جرم کلان است، به دلیل آن که آخند و ملا امام مسجدش، گفته است که نباید به حیوانات احترام قایل شد و آنها را دوست داشت. دخترم به این گفته ملای مسجد ناهیده خانم سخت مخالف است و به همین دلیل، عکس گربه اش را برای خواهرخوانده اش فرستاده است تا او را معتقد سازد که می شود با گربه نیز مهربانی و الفتی تمام کرد و با او زندگی دوستانه داشت. زنده یاد هــری، در خانۀ ما، همان موقف و مقامی را دارا بود که در روزگاری نه چندان دور، (ببری خان) در دربار ناصرالدین شاه قاجار داشته است، بدین گونه که یاد کرده آید:

ببری خان: در کتاب (تاریخ از این ور) خواندم که گربۀ بود بسیار نحیف و ضعیف و کوچک و لاغر و بدون هویت و بی نام و نشان که به دربار ناصرالدین شاه قاجار، راه یافته بود. شاه، این گربه را لقب ( ببری خان) داده بود. این گربه یک منزل مجلل و ویژه داشت با دم و دستگاه بلند و حشم و خدم که از وی پرستاری می کردند و شبانه روز به خدمتش بودند و حتی یک زن شاه که از همه جوانتر و زیباتر بود، مسوؤل مراقبت از ببری خان شده بود و کسی اجازه نداشت که به این گربه چپ نگاه کند وبرایش بگوید که بالای چشم تو ابروست. به فرمان شاه، انواع اشیا و چیزهای قیمتی و زر و گوهر فراوان بر گردن ببری خان آویزان کرده بودند و بهترین و خوبترین غذاهای لذیذ خوراک او بود. هرگاه شاه به سفر می رفت، این ببری خان نیز او را همراهی می کرد و در گادی مجلل و با شکوه آزادانه به سیر و سیاحت می پرداخت. رجال و بزرگان دربار و دادخواهان که به مشکلی بر می خوردند و یا از شاه تقاضای کمک داشتند، آن خواهش و عریضه خود را به گردن و یا دم ببری خان می بستند تا شاه بر ایشان تفقدی تمام کند، چون این بزرگان می دانستند که شاه، روزانه چندین مرتبه ببری خان را از نزدیک می بیند و بر حل مشکل شان ترتیب اثر می دهد.

زنان شاه که می دیدند شاه قاجار با ببری خان الفت و انسی تمام دارد، آرزو می کردند که ای کاش ببری خان می بودند تا از مهربانی و توجه شاه بهره مند می شدند. مقام ببری خان در دربار تا آن درجه و سرحد رسید که زنان شاه، با هم دست یکی کردند و ببری خان را به درون چاه انداختند، تا آن که گربه دهن بسته در همان جا و در درون چاه، سر به نیست شد و بمرد. شاه تعدادی از تصاویر مرحوم ببری خان را در روی در و دروازه قصرش آویزان ساخت تا همواره به یادش باشد و همه کس بر تصویر ببری خان احترام بگزارد و از وی یاد کند. شاه به خاطر زنده نگهداشتن ببری خان، و انتقام گرفتن از زنانش، گربۀ دیگری پیدا کرد و نامش را (کفتر خان) گذاشت که بسیار دوست داشتنی بود و مایه حسودی و رقابت بانوان می شد. زنان شاه که با هم می نشستند و درد دل می کردند، از روی ناچار می گفتند: «اصل همان ببری خان جگر سوختۀ پدر سوخته بود که گور به گور و نابودش کردیم و در چاهش انداختیم. این کفتر خوان برای م، چندان مهم نیست.»

و اما دخترم ماریا خانم، ادعا دارد که در دنیا دو کس را بسیار دوست می دارد، یکی سمک را و دیگر خواهر خوانده اش را که خانم ناهیده است. گاهی فکر می کنم و آرزو دارم که: (ای کاش که من گربه دخترم می بودم) تا همه کس و هر کس نوازشم می کرد و همه چیز و هرچیز در خدمت من می بود. گاهی به گربۀ دخترم حسد می برم که چرا و به چه دلیل، همۀ ما این گربه پدرسوخته را این قدر دوست می داریم. این آرزوی نادرست در من گسترش پیدا می کند و من را هراسان و پریشان می سازد. در این اثنا، یادم از قطعۀ شعری می آید که از سعدی بزرگوار است و من در کودکی در صنف پنجم مکتب جمعیت سروستان از زبان الحاج عبدالرحمان خان معلم که در قریۀ سروستان همسایه درب و دیوار من بود، شنیده و یادگرفته بودم، بدین گونه که یاد کرده آید:
یـکی گـربــه، در خـانــۀ زال بــود
کـه بـر گـشته ایام و بـد حال بـود
روان شــد بــه مهـمان سـرای امیـر
غـلامـان سـلطان، زدنــدش بـه تـیـر
برون جست و خـون از تـنش مي چـكـيد
هـمی گـفت و از هـول جـان می دویـد
اگـر رسـتم، از دسـت ایــن تیـر زن
مــن و مــوش و ویــرانۀ پــیــر زن
نـیرزد عسل، جـان مـن زخـــم نـیـش
قـناعـت نـکـوتــر بـدوشـاب خـویـش
خـداونـد از آن بـنده خـرسـند نیست
کــه راضـی بـه قـسم خـداونـد نیست

از خوانش شعر یاد شده، به خود می آیم و به این نتیجه و پیامد می رسم که به گفتۀ مولانای بزرگ، بهتر آن است که شتر، شتر باشد و چوپان چوپان. بدین معنا که هرکس و هر کی خودش باشد و برجایش باشد و آدمیزاده نباید در کار آفرینش انگشت انتقاد بگزارد و پای را از گلیم خود درازتر کند. نکته جالب این جاست که هنوز هم عدۀ از ستمگران نه تنها گربه ها را تیرباران می کنند، که شوربختانه کودکان و بانوان و دخترا ن را نیز تیر بارن و سنگ باران می کنند که بر بیدادگران و ستمگران نفرین و هزار نفرین.

و اما، گاهی اتفاق می افتد که آدم از حرکات جسورانۀ سمک به حیرت می افتد و ناراحت می شود و تصمیم می گیرد که ترکش کند، اما این سمک آن قدر داناست که آدم زود با او انس می گیرد، چون او دزدی نمی کند. به صاحبش سخت وفادار است و حق نمک را خوب می شناسد. حریص و طماع نیست. در دوستی خود ثابت، قرص و محکم و پای برجای است و به همین دلیل نمی توان به آسانی از آن دوری کرد و دورش انداخت. از طرف دیگر مادر دخترم، معتقد است که این سمک مانند گربۀ هارون الرشید است که از طرف خلیفۀ روزگار فرمان دارد و هیچ کس نمی تواند بر او آسیبی برساند و آن فرمان چنانست که یاد کرده آید:

گربه هارون الرشید: در کتابی خواندم که در روزگار هارون الرشید، مرد و زنی پیر، گربۀ داشتند که ناترس و شجاع بود و به فرمان آنان گوش نمی کرد. شبی، زن از مردش می خواهد تا گربه را در کوچه دور، رها کند تا از آزارش در امان باشد. مرد، گربه را در کوچه رها می کند و به خانه اش می آید. دمی نمی گزرد که گربه اش در خانه است. مرد، دوباره گربه را دورتر رها می کند که باز هم گربه به خانه اش بر می گردد. این بار پیرمرد، گربه اش را به دریا می اندازد، تا از شرش خلاص شود. اتفاقآ هارون الرشید با غواصان و شناگران در دریا سفر می کند. چشمش که به گربه می افتد، امر می کند تا گربه را از غرق شدن نجات دهند. خلیفه که حالت پریشان گربه را می بیند، دلش بر وی می سوزد و فرمان می دهد تا کاغذ و قلمی حاضر کنند. هارون چیزی بر کاغذ می نویسد و بر گردن گربه آویزان می سازد و گربه را رها می کند. گربه، به خانه صاحبش بر می گردد. چشم مرد که به گربه می افتد، نا آرام می شود و شتاب زده، تصمیم می گیرد تا او را بکشد و سر به نیستش کند. زن، کاغذ را می بیند و به مردش هوشدار می دهد که اول نبشته را بخواند وبعد تصمیم بگیرد. مرد که کاغذ را باز می کند، در آن به قلم هارون خلیفه چنین نبشته شده است: «این فرمان از هارون الرشید خلیفۀ عباسی است. این گربه به هر جای که می رود، آزاد است و مصونیت عام و تمام دارد و هیچ کس نمی تواند و حق آن را ندارد که بر وی آسیبی برساند، بلکه این گربه از تعرض مصوؤن است.» مرد و زن با هم مشوره می کنند و تصمیم می گیرند تا فرار را بر قرار ترجیع دهند. شباشب، از خانه بیرون می شوند که باز هم گربه جلو دروازه ایستاده است و آنان را نمی گزارد که از خانه بیرون شوند. زن صاحب خانه، گربه را به آغوش می کشد و سر و دستش را بوسه باران می کند و با صدای ضعیف و نحیف به گربه اش چنین می گوید: «گربه جان! چشمهای تو را بوسه می زنم. تو دل و جگر من هستی. تو را بسیار دوست می دارم. آن وقت که فرمان نداشتی، ما از دست تو به عذاب بودیم. حالا که فرمان هارون الرشید را بدست داری، از تو خواهش می کنیم که از برای رضای خدا، ما را بگزار که برویم.»

پیامد کشته شدن هـری آن شد که از آن روزگار به بعد، دخترم ماریا خانم، در انجمن دفاع از حقوق حیوانات شامل شده است و در این راه مبارزه می کند و آرزو دارد که روزگاری خلیفه کشورش، فرمانی صادر کند، تا دیگر هیچ کس نتواند که کودکان را و دختران را و بانوان را و گربه ها را تیر باران و سنگ سار کند، تا او بتواند در روستایش و در شهرش و در کشورش، انجمن حمایت از حقوق حیوانات را بنیاد نهد، تا خواهر خوانده اش ناهیده خانم، با دلی آسوده و خاطری آرام، گربه اش را دوست داشته باشد و به تحصیلش ادامه دهد و دیگر از آدم کشان و شب پرستان و کج اندیشان و مرد سالاران، نهراسد و بدون دلهره و آزادانه زیست کند و به گفته شاعر، که چه زیبا و خوب فرموده است:
دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی
زینار بد مکن که نکرده است عاقلی

روز شما خوش باد. داکتر یقین