اندیشه های رنگین در شاهنامۀ فردوسی

این مقاله در شمارۀ دوم مجلۀ «خراسان» در سال۱۳۶۱خورشیدی چاپ و منتشر شده و در سال ۱۳۶۹باافزایش مطالبی در سیمنار بین المللی هزارمین سال وفات حکیم ابوالقاسم فردوسی دراکادمی علوم افغانستان به خوانش گرفته شده است. باید گفت که «اندیشه های رنگین» نام مجموعۀ مقالاتی است که در سال ۱۳۷۵خورشیدی، نوشته ام و در پروگرس مسکو، به اهتمام آرش یقین و به سرمایۀ شرکت کیهان چاپ شده است. در سالهای بعدی، نوشتن پیرامون اندیشه های خردگرایانه و پند و اندرز های حکیم ابوالقاسم فردوسی را گسترش دادم و نتیجه پژوهش من چنان شد که کتابی در۲۷۶صحیفه به نگارش درآمد. این کتاب در سال ۱۳۸۹خورشیدی به اهتمام آرش یقین از طریق انتشارات مهرحبیب در هرات چاپ و منتشر شده است. فشرده و خلاصۀ متن اصلی مقاله، با کمی آرایش و پیرایش، چنین است که یاد کرده آید:

شاعری بر تارک زمانه ها: پژوهشگران در بارۀ فردوسی آن دهقان زاده خراسانی سخنان بسیار گفته اند و کتابهای زیاد نوشته اند. بحث در بارۀ این که او کی بود و از کجا بود و چگونه زیست، هدف این نبشته نیست و تنها به همین بسنده می شود که حکیم ابوالقاسم منصور بن حسن بن اسحاق بن شرف شاه، مشهور به فردوسی در سال ۳۲۹ تا۳۳۰هجری در قریۀ «باژ» که یکی از قرای ناحیه طابران طوس است، در میان خانواده دهقانان دیده به دنیا گشود و پس از آن که عمر با فر و نام خود را به ناکامی صوری در راه اعتلای میهن و خدمت به فرزندان این آب و خاک به پایان برد، در حدود سال۴۱۱یا ۴۱۶هجری چشم از جهان بست. فردوسی در سن سی و پنج سالگی به سرودن شاهنامه دست یازید و مدت بیست و پنج تا سی و پنج سال عمرش را در این کار پرمایه صرف کرد و در حدود شصت هزار بیت در بارۀ تاریخ نیاکان ما سرود. فردوسی شاعریست درخور تحسین و آفرین که دنیای شعر و هنر همواره به نامش افتخار می ورزد. او شاعریست که می خواهد به گیتی نشان دهد که چسان مردانی در سرزمین او زندگی کرده اند و چگونه راهی رفته اند و با چه نیرویی در کارزار زندگی دشواریهای خود و دیگران را یکسو افگنده و سرانجام دارای چه خصوصیات و ویژگیهای انسان منشانه بوده اند. فردوسی بخش اعظم زندگیش را در سرودن شاهنامه صرف کرد، تا توانست فرهنگ و زبان ما را از گزند حوادث ایمن نگهدارد و چنان کاخی از نظم آباد کند که هیچ باد و بارانی را یارای گزند رسانیدن، بدان نباشد:
بـناهـای آبـاد گـردد خــراب … ز باران و از تـابـش آفـتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند… که از باد و باران ئیابدگزند
و این که عجم را بدین پارسی گفتنش زنده ساخته است، بدین گونه یاد کردی دارد:
بسی رنج بردم درین سال سی … عجم زنده کردم، بدین پارسی
و این که به احیای مفاخر ملی اقدام کرده و در این کار پرمایه پیروزی یافته است، گوید:
چو این نـامور نـامه آیــد به بــن … ز من روی کشور شود پـرسخـن
ازین پـس، نمیرم که مـن زنـده ام … که تخم سخـن را پراگـنـده ام
هرآنکس که دارد هش ورآی ودین … پــس از مـرگ بــر من کـند آفرین

بدون شک همین شاهنامه است که شناسنامۀ کشور ما و ملت ما و سند مالکیت سرزمین ماست. همین شاهنامه است که نیاکان ما را هم به خود ما وهم به دیگر مردم جهان می شناساند و همین شاهنامه است که فرهنگ خراسان پیش از اسلام را با فرهنگ خراسان بعد از اسلام، پیوند می دهد. شاهنامه بنایی بلند و یادگاری بزرگ است. در این کتاب از هر نوع فکر و اندیشه و موضوع، خواه پهلوانی و حماسی، و عاشقانه و غنایی، پند و اندرز و مسایل حکمی و مطالب علمی و تربیتی و رمزی و داستانی و فلسفی موجود است. به گفتۀ استاد غزل سعدی که در باب گلستانش گفته است:
هر باب ازیـن کتاب نگارین که بر کـنی
همچون بهشت گویی از آن باب خوشتر است

شاهنامۀ فردوسی برای ما از چند نگاه با اهمیت است. نخست این که اثر هنری بسیار عظیم است، و دیگر شاهنامه مایه و پایۀ زبان ما را چنان غنی و پرمایه ساخت که تا امروز نیز زبان ما را از گزند حوادث ایمن نگاه داشته است. ترکیبات شیرین و کلمات و واژه های دلنشین در شاهنامه به حدی زیاد است که پس از خواندن یک داستان، ذهن آدمی از یک مشت لغات دل پذیر فارسی انباشته می شود. در همین مورد ادیب برومند پژوهشگر شناخته شده، چه زیبا و بجا نوشته است:
«شاهنامه فردوسی یکی از پرمایه ترین و بی نیازترین گنجینه های زبان فارسی از نظر در برداشتن لغات و اصلاحات ادبی زبان پارسی است و بدون شک از این جهت، بزرگترین و نخستین کتابیست که پاسدار کلمات درست و زیبایی زبان دری گردیده و آنها را با صحت و امانت به دست ما سپرده است. فردوسی در اشعار خود، واژه ها و اصطلاحات اصیل را شهربند کرده و با نمایش دادن این لغات فصیح و دلنشین، در شارستان شکوهمند آنها را از بی سر و سامانی و دربدری و آفات تحریف و فراموشی و سرگشتگی نجات بخشیده است. ابیات استوار فردوسی در طی سالیان دراز همچون قلعه های آهنین بنیادی لغات زبان فارسی را به مانند ماهرویان حصاری در چهار دیوارخود از صدمات دست اندازیها، حراست و نگهداری کرده است و با آب حیات شعر فارسی دری، بر شادابی و ظرافت آنها روز به روز افزوده است.»

فردوسی شاعری بود پاک باز و مردم دوست و هیچ گونه تعصبی در برابر مسایل اجتماعی و ملی در اندیشه تابان و فکر فروزانش راه نمی دهد. اگرچه مطالب شاهنامه بیشتر سبب زنده نگهداشتن قهرمانان و جوانمردان ملی و مردمی و شاهان دادگر و مردمدار بوده است، مگر گاهی در پهلوی این کار بنیادی و سترگ به ذکر برخی از داستانها و واقعه ها و مسایل حکمی و آموزه های اخلاقی نیز دست یازیده که کمتر کسی می تواند مطالب اساسی و عمده را از مسایل فرعی آن فرق بگزارد. به گفته ف. جوانشیر در کتاب حماسه داد: « نوشتن پیرامون شاهنامه دشوار است و امروز خاموش ماندن گناه. فردوسی جنگ داد را می ستاید و خواننده رابه همرای خود وارد صحنه نبرد می سازد. درین صحنه خواننده بی تفاوت نیست، جانبدار است، ولی نه در جانب هر به اصطلاح خودی، بلکه در جانب داد و آزادگی. درین نبرد داد و بیداد، خواننده از مهمترین و پاک ترین احساسات انسانی لبریز می شود و همراه نیروی داد در جنگ شرکت می ورزد و با هیجان فزاینده یی پیشرفت و پیروزی آن رادنبال می کند. عظمت حماسه های شاهنامه ناشی از همین عظمت اندیشه های انسانی فردوسی است.»

فردوسی نه تنها پاسدارندۀ زبان و فرهنگ سرزمین ماست و تاریخ کهن و باستانی ما را به نظم در آورد، بلکه در سر تا سر شاهنامه کوشیده است تا مسایلی، چون: راستی و صداقت، صلح جویی، فروتنی، احسان، عدل و داد، پیمان داری، صبر و شکیبایی، وطن پرستی و جوانمردی و دیگر منشهای نیک انسانی را بازتاب دهد که بدون شک با طرح کردن این گونه مطالب، به خواننده اش پند و اندرز می دهد و آن هم پند و اندرزی که از قند شیرین تر است.

بزرگداشت خرد و دانش: فردوسی به این اندیشه است که یگانه راه نجات و رستگاری انسان از تنگنای زندگی بدست آوردن علم و دانش است و انسانی سعادتمند و خوش بخت تواند بود که راه دانش در پیش گیرد:

ترا دین و دانش رهانـد درست … رۀ رستـگاری بـبایــدت جـست
رۀ دانـشی گـیر و پـس راسـتی … کـزیـن دو نگیرد، کسی کاستی
به دانـش بــود مـرد را آبـروی … به بی دانـشی تـا تـوانی مـپوی
نکو ترهـنر مرد را بخردیست … که کار جهان در ره ایزدیـست
سخن خوب گوید چو داردخرد … چو باشد خرد رسته گردد ز بد

از نگاه فردوسی، شادی و غم آدمیزاده از خرد است و به همین دلیل سرنوشت انسان در هر دو جهان با خرد پیوند ناگسستنی دارد:
خـرد رهـنمای و خـرد دلـگـشای … خرد دست گیرد به هردو سرای
ازو شادمانی، و زویـت غمیست … و زویت فزونی وزویت کمیست
فردوسی باورمند است که آن چه بر دانش و خرد متکی باشد، خوب و نیکوست، در غیر آن زشت و ناپسند است. بدین معنی آن چه که درست و نادرست، زشت و زیبا، خوب و بد را از همدیگر جدا می کند خرد است. فردوسی معتقد است که نظام و دولتی پذیرفتنی و قابل تائیداست که اساس آن بر خرد گذاشته شده باشد. او در سراسر شاهنامه از نظام و امیری حمایت می کند که دادگر و پارسا باشد و بخردانه عمل کند، و برعکس نظام نابخردانه و شخص نادان نزد او قابل انتقاد و ناپذیرفتنی است و به پشیزی نمی ارزد. به گفت، ف، جوانشیر در سراسر شاهنامه: «آن چه تعیین کننده مرزهاست، خرد است. هر شاهی که بیداد می کند، دیوانه و نابخرد است و هر شاهی که خردمند است، دادگر و مورد قبول عامه.» و به گفته فردوسی شاه بیدادگر، قابل نفرین است :
کـه نفریـن بـود بهر بیداد شاه … تو جز داد مپسند و نفرین مخواه

در شاهنامه در حدود پنجاه شاه به چشم می خورد که از آن جمله هژده تن قابل تائید فردوسی بوده و دیگران قابل نفرین اند. علتش همانا بیدادگری و ستمگری آنهاست. باورمندم که در این اثر حماسی و ماندگار، فردوسی از شاهانی نیز ستایش می کند و نام می برد که از دید شخصیتی چندان قابل تمجید نیستند. بدین معنا که گاهی دیده می شود که شاعر در خوبی و یا بدی یکی از سلاطین راه خطا و اشتباه رفته است. این بدان دلیل است که شاعر به اساس منابع و مآخذی که در آن زمان به دسترس داشته، قضاوت نموده و نیک و بد هر کس را با کردارش از روی آن مستندات سنجیده و خواسته است که جنبه امانت داری را در نقل داستانها و رمایات حفظ کند. دکتر محمود شفیعی در این مورد درست و برحق نوشته است که: «همان طور که فردوسی سخن سرائی امین بود، در نقل داستانها جنبه امانت را مرعی می داشت. با انصاف و جانبدار حق هم بود. اگر شهریارانی چون فریدون، کیخسرو، اردشیر بابکان و انوشیروان را نیکو می ستاید،همان گونه خود کامگی و سبکسری کیکاوس و گشتاسپ و یا بیدادگری نوذر، یزد گرد بزهگر و شیرویه را هم سخت نکوهش می کند.»

مرگ و زندگی: بدون شک، سخاوت، مهمان نوازی و کمک به دیگران یکی از اوصاف شایسته و انسانی هر انسان واقعی است. از نگاه فردوسی انسانی سعادتمند است که به دیگران یار و مددگار باشد. شاعر در تمام شاهنامه از انسان جوانمرد، کریم و دادگر به خوبی یاد می کند و برعکس از انسان خسیس، ظالم و ستمگر به زشتی نام می برد. در وصف فریدون پسر آبتین که شاهیست دادگر و بخشنده، این گونه عقیده دارد:
فریدون فرخ فــــرشته نــــبود … زمشک و زعنبر سرشته نبود
به داد ودهش یافت این نیکوئی … توداد ودهش کن فریدون توئی
و اما، از بیژن ترک تبار که آدمی است بیدادگر و ظالم، یاد کرد زشتی دارد، بدین گونه:
گـنکار بـود بـیـژن تـرک، نیـز … ورا نیـز هـم بـر سر آمد قفیـز
خرد زان چنان مرد بیگانه گشت … از آن پس شنیدم که دیوانه گشت
و در مسآله آزار و ازیت دیگران، به آزار دادن موری متاُثر است، ولو که در قبال آن جهان هم به دست آید:
بـه نـزد کـهان و بــه نـزد مهان … به آزار مـوری، نـیارزد جهان
بـی آزاری و راسـتی بـرگـزیــن … چو خواهی که یابی به دردآفرین

از نظر فردوسی، مرگ امریست حتمی و هیچ کس را از آن گریزی نیست، و چون چنین است، پس باید خوب زیست و از کبر و خود خواهی دوری جست. در مساُله مردن آن چه که نزد فردوسی عمده است، آن است که چگونه باید مرد. انسان آگاه و متعهد کسی خواهد بود که دلیر باشد، نهراسد و شیوه مردن خوب را بداند و مردانه بمیرد و بکوشد تا آن گونه زیست کند که نامش را ماندگار سازد. از زبان رستم به سیمرغ می گوید:
به نام نیکو، گر بمیرم، رواست … مرا نام باید که تن مرگ راست
از نگاه فردوسی، مردن عبارت از بندگی است و آزاد بودن به معنای زندگی. بدین معنا آنهایی که می رزمند و آزاد می زیند، زنده و جاوید و برعکس اشخاص زبون که در بردگی و اسارت بسر می برند، مرده و ناپایدار:
مرا مرگ بهتر از آن زندگی … که سالار بـاشـم کـنم بـنـدگی
و در این مورد چه شایسته مثالی آورده است:
یکی داستـان زد بریـن بـر پــلنگ … چو با شیرجنگ آورش خواست جنگ
به نام ار بریزی مرا گفت، خــون … به از زندگـانی به ننگ اندرون
و این است جواب رستم قهرمان ملی و مردمی برای اسفندیار روئین تن پور گشتاسپ بلخی که آمده است تا دستهای رستم را بسته کرده و به نزد پدرش گشتاسب ببرد:
مرا سر نهان گر شود زیر سنگ … از آن به، که نامم بر آیـد به ننگ
و هم چنان جواب رستم پور زال است برای سیمرغ که کشتن برای من آسانتر از گریختن از میدان جنگ است:
مرا کشتن آسان تر آیـد ز ننگ … و گر باز مانم ز پیکار و جنگ

از این مثالها و مثالهای دیگر می توان ادعا کرد که مرکز اصلی اندیشه و فکر فردوسی در شاهنامه همانا تبلیغ نیکی و خیر است و دوری جستن از بدیها و گزند وآسیب رسانی به بنی نوع انسان، چه آن چه که پس از مرگ از انسان به یادگار می ماند، همانا ثمره و نتیجه اعمال و فکر و کردار اوست، پس چه بهتر که به انجام دادن کارهای نیک، نام خود را ماندگار سازیم:
بیا تـا جهان را به بــد نسپریم … بکوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بــد پایــدار … همان به که نیکی بـود یـادگار

نیکی و بدی و دوری از آزار دیگران: یکی از مطالب عمده و اساسی دیگری که فردوسی سخت به آن توجه داشته، همانا نیکی و بدی است. از نظر فردوسی بدی را باید محکم کوبید و خوبی را مشتاقانه پرستش کرد و به گفتۀ رضا براهنی: «شاعر نباید از تکفیر بهراسد و نباید با تحمیق بسازد. اگر در گوشۀ از جهان به او گفتند، ننویس، ننوشته ها را بگوید. اگر گفتند، نگو، نگفته ها را به اشاره مبدل کند. اگر اعضای اشاره اش را بریدند، با حالت بفهماند، با بغض بشناساند، با کینه بیاگاهاند، و اگر گردنش را زددند، صدای اناالحق از رگهای گردنش که سیمهای هادی شعور و معرفت او هستند، جهان را چراغانی کند و اگر قطعه قطعه اش کردند، در میان امواج دریایش انداختند، هنوز صدای هشدار دهندۀ آی آدمهایش شنیده شود.» و به همین دلیل است که گفته اند ادبیات و شعر همیشه اصالتی داشته است و رسالتی و شاعران راستین چون پیامبرانی هستند که پیام آوران صلح، خوبی، نیکی، داد و دهش، راستی و پاکی اند. حافظ را می بینیم که با سرودن غزلهای ناب، انسان پاکیزه سرشت را تبارز داد. انسانی که متکبر، خودخواه و خویشتن بین نیست و قلندروار زندگی کرده و خشتی زیر سر می گذارد و راحت به خواب می رود، مگر قدر و منزلتش از هفت اختر بالاتر است و یا شاعری چون خداوند گار بلخ که از چهره های آدم نما و همراهان سست عناصر و فرعونهای بیدادگر و ستمگر روزگارش سخت دلش گرفته است و شیرخدا و رستم داستان و نور موسی عمران را آرزو می کند:
زین همرهان سست عناصردلم گرفت … شیرخدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زفرعون وظلم او …آن نورروی موسی عمرانم آرزوست
و باز همین پیرخردمند کرباس پوش بلخ را می بینیم که چراغی بدست دارد و مانند «دیوژن» شب و روز در جستجوی انسان کامل است:
دی شیخ با چراغ همی گــشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم وانسانم آرزوست
گـفت یافـت می نـشود جسته ایـم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
بدون شک فردوسی، پیش از حافظ و مولانای بلخ به دنبال انسان کامل بود و اگر چنان نمی بود، مولانای بلخ آرزوی رستم قهرمان آفریده فردوسی را نمی کرد: «شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.»

فردوسی در شاهنامه اش علیه جنگ، خون ریزی، زشتیها و پلیدیها، مکر و خیانت و بیدادگران و دیو صفتان برخاست و سیماهای مثبتی، چون: طهمورث دیو بند، ایرج، کاوه، فریدون، رودابه، مانی صورتگر، کتایون، تهمینه، فرنگیس، گردیه، پیران ویسه، اسفندیار، پشوتن، بوزر جمهرحکیم، سیاوش و نوشین روان و مانند اینها آفرید و از زبان سیاوش که عاطفی ترین قهرمانش بود مدافع سرسخت صلح و آشتی گردیده و از پیامد نادرست جنگ و خونریزی چنین هوشدار می دهد:
چه باید همی خیره خون ریختن … چنین دل بـه کین انـدر آمیــختن
به کین باز گشتن بریـدن ز دین … کشیدن سـر از آسمان بـر زمین
سری کش نـباشـد ز مغـز آگهی … نه از بد تری بـــاز دانــد بــهی
همی سـر ز یـزدان نباید کشیـد … ز راه نــیاکـان نبایـد بــریـد
و باز هم از زبان سیاوش است در همین مورد:
سیاوش چـنین گـفت کان رأی نـیست … هـمان جنگ رامـایه و جای نیست
به گوهـر بر آن روز ننــگ آورم … که من پیش شه هـدیه جنگ آورم

در تاریخ سیستان آمده است که فردوسی در مقابل سلطان محمود غزنوی برخاست و با لحنی پرخاشگرایانه از رستم قهرمان ملی و مردمی آریانا دفاع کرد و بر رد ادعای محمود غزنوی سخنها گفت، تا آن که محمود بر آشفت و قصد کشتن وی کرد: « و حدیث رستم بر آن جمله است که ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی برخواند. محمود گفت: همۀ شاهنامه خود هیچ نیست، مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چو ن رستم هست. ابوالقاسم گفت: زندگانی خداوند دراز باد! ندانم که اندر سپاه او چند مرد چون رستم هست، اما اين دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بندۀ چون رستم نیافرید. این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت. ملک محمود وزیرش را گفت: این مردک مرا به تعریض دروغ زن خواند. وزیرش گفت: بباید کشت. هرچند طلب کردند، نیافتند، چون بگفت و رنج خویش ضایع کرد و برفت، هیچ عطا نایافته، تا به غربت فرمان یافت.»

فردوسی در آغاز برتخت نشستن هر شاهی و پیدا شدن هر قهرمانی از هر تبار که باشد زبان به نصیحت می گشاید و به این عقیده است که باید خوبی و نیکی کرد و موردانه کش را نیز نباید آزرد:
میازار موری کـه دانه کــش اسـت
که جان دارد وجان شیرین خوش است

به همین دلیل است که محـمد بن علی بن سلیمان راوندی در کتاب (راحة الصدور) شاهنامه فردوسی را شاه نامه ها و سردفتر کتابها دانسته و در مورد فردوسی و ستایش وی از نیکی و نیکونامی چنین یاد می کند. «نام نیک مطلوب جهانیان است و شاهنامه که شاه نامه ها و سر دفتر کتابهاست، مگر بیشتر از هزار بیت مدح نیکونامی و رستگاری است که الحق به جای و نیکوگفته است، چرا که این دلبستگی فردوسی به نیکی و خوبی و نکوهش وی از بدی و زشتی تا بدان درجه است که در سرتا سر شاهنامه بازتاب یافته است.»

گروهی از اندیشمندان جهان برآنند که انسان وظیفه دارد که رفتار ناپسند و زشت اشخاص را با نیکی و خوبی داد، مگر عدۀ نیز معتقد اند که جواب نیکی را با نیکی و رفتار ناپسند را جواب دندان شکن باید داد. فردوسی جانبدار گروه دوم است. او نیکی نسبت به عمل ناشایست را جایز نمی داند و مبارزه بی امان با پلیدی را برای هر انسان ضرور و حتمی می شمارد، به دلیل آن که نیکی پایدار بماند و از بین نرود. در روزگار بسر رسیدن ضحاک ماربدوش به دست فریدون و قیام کاوه آهنگر که یکی نمونه زشتی و بدی و دیگر سمبول نیکی و خوبی است، از زبان فردوسی می شنویم:
بیا تا جهان را به بد نــــسپریم … بکوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بـد پــایـدار … همان به که نیکی بود پــایدار
همان گنج و دیـنار و کاخ بـلند … نخواهد بودن مرترا سودمـــند
سخن مانـد از تو همی یادگــار … سخن را چنین خوارمایه مـدار
و در مرگ فریدون که شاهیست دادگر و مورد قبول مردم، گفته است:
خنک آن کزو نیکوئی یادگار … بمانــد اگر بنده، گر شهریـار
و از زبان اغریرث که افراسیاب تورانی را به داد، نیکوکاری و دوری کردن از راه پلیدی و زشتی ترغیب می کند، می شنویم:
چنین داد پـاسخ بـه افراســیاب … که لختی به شایـد هم از شرم آب
هر آن گه کت آمد به بـد دسترس … ز یزدان بترس و مکن بد به کس
که تاج و کمر چون تو بـیند بسی … نخواهـد شـدن رام با هــر کسی
اگـر داد ده بـاشی ای نامجــوی … شوی بر هـــمه آرزو نـام جوی
ز خود داد دادن به هر نیک و بد … به از هر چه گـویی به نـزد خرد
ره رستــگـاری ز دیــو پـلیـد … به کـردار خـوبی بـبایـد پـدیـد
به نزد کــهان و به نزد مـهان … به آزار مــوری نیـــرزد جــهان
دراز است دست فلک، بـر بـدی … هـمه نیکوئی کــن گــر بــخردی
چـو نیکی کنی، نیکی آید بـرت … بدی را بـدی باشد انـدر خـــورد

فردوسی همچون دیگر شاعران فارسی زبان به مکافات عمل باور داشت. از نگاه او، هر انسانی که عمل نیک انجام دهد نیکی می بیند و اگر عمل زشت از او سر زند، بدی خواهد دید. در این مورد بیشتر روی سخن شاعر با شاهان و شهریاران است. در نامه که کاوس به شاه مازندران فرستاده، چنین آمده است:
اگر دادگر باشی و پـاک دین … زهرکس نیابی جز از آفرین
وگر بدنهان باشی و بدکـنش … ز چـرخ بـلند آیــدت سرنـش
جهانـدار اگر دادگـر باشـدی … ز فرمان او کی گذر باشـدی

فردوسی تأکید بسیاری بر ناگزیری و حتمی بودن مرگ دارد. او اعتقاد دارد که در این جهان ناپایدار و زود گذر از انسان چیزی جز نیکی به یادگار نمی ماند. ثروت، دولت و قدرت و زر و زور و گنج و جاه از بین می رود و تنها نام نیک انسان است که او را جاوید می سازد:
جهان را چنین است ساز و نـهــاد … ز یک دست بستد به دیگر بــداد
به دردیـم ازین رفتن اندر فریب … زمانی فـراز و زمـانی نـشـیـب
اگر دل تـوان داشـتـن شـادمـان … جـز از شـادمانی مـکن تا تـوان
به خوبی بیارای و بیشی بـه بخـش … مکن روز را بر دل خویش، پخش
بخور هـر چـه داری فـزونی بــده … تـو رنجـیـده بـهر دشمن مــنه
تـرا داد و فـرزنـد را هـم دهـد … همان شاخ کز بیخ تـو بر جهــد
نبینی که گیتی پر از خواسته است … جهانی به خوبی بـیاراستـه است
کــمی نـیست در بـخـشـش دادگــر … هـمی شـادی آرای و انده مخـور
و آن گاه که کاموس کشانی به دست رستم کشته می شود، بازهم شاعر این دنیا را سرای فریب می نامد و به این باور که نیکی و خوبی ماندگار است، و چون دست زمان بر تو دراز است، پس باید به نیکی گرائید و آفریدگار را صادقانه ستایش کرد:
چنین است رســم سـرای فـریـب … گهی بـر فــراز و گهـی بـر نـشیب
از او شــادمانی و زو مـتمند … گهی بر زمین گـه بـه ابــر بلـند
چـنین است رسم سپـهر و زمان … گهی با غـم و درد و گـه شـــادمان
همه درد و رنج است وتیمار و غم … به مردی نباشـد تـرا بـیش و کم
تـنت زیر بار گـناه اندر است … روانـت به تـیمار جـاه اندر اسـت
به مردی نـباید شدن در گمان … کـه بــر تـو دراز اسـت دسـت زمان
همی تا توانی به نیکی گرای … ستایـش کـن او را کـه شـد راهـنمای
و گفتار رستم است به لشکرش در مورد جنگ نکردن با پیران ویسه و این که باید راه صداقت و راستی را در پیش گرفت و از کژی و ناراستی دوری جست:
تهمتن چنین گفت کای بخردان … هشیوار و بـیدار دل، موبــدان
نباید کشیـــدن گــمان بـدی … ره ایـزدی بـایـد و بـخـــــردی
که گیــتی نماند هـمی بر کسی … نـبایـد بــدو شــاد بــودن بـسی
هــنر مــردمی بـاشد و راستی … ز کـژی بــود کــمـی و کاستی

شاعر دنیا را گاهی به اهریمن و زمانی چون عروس پر از بوی و رنگ تشبیه و هم مانند کند، که انگار در هر زمان، بازی دیگر دارد:
چنین گفت رستم که کشتن بسست … زمان هر زمان بهره هرکسست
زمـانی هـمی بارزهــــرآورد … زمانی ز تـــریـــاک بهـــرآورد
هـمه جـامه رزم بیرون کنید … همه خوب کاری به افــزون کنید
چه بندیـد دل درسـرای سپـنج … که دارد گهی شاد و گاهی به رنج
زمانی چو اهریمـن آید به جنگ … زمانی عروسی پر از بوی و رنگ
بی آزاری و خامشی بـرگزیـن … که گویـد که نفریـن به از آفـرین
اعتقاد فردوسی بر این است که عمل و کردار ناپسند و زشت انسان به او باز گردد، چنان که در هنگام کشته شدن افراسیاب به دست کیخسرو، چنین می خوانیم:
ز کردار بد بر تنش بد رســـید … مجوی ای پسر بـند بـد را کلید
چه جـویی بدانی که از کار بـد … به فرجام بـر بـد کنش بـد رسد
سپهبد که با فـر یـزدان بــود … همه خشم او بـند و زنـدان بود
چو خونریـز گردد بماند نـژنـد … مکافـات یـابــد ز چـرخ بـلـند

آن گاه که رستم بزرگ ترین و محبوب ترین قهرمان فردوسی از دست برادرش شغاد، ناجوانمردانه به قتل رسیده است، شاعر باز هم نیکی، خوبی و نیک پنداری را یگانه وسیلۀ سعادت انسان دانسته و پاداش نیکی کردن را به سرای دیگر وعده می دهد:
چه جویی همی زین سرای سپنج … کـه آغـاز گـنجست و فرجام رنج
به ریزی به خاک ار هــمه آهنی … اگر دیـن پـرستی، گـر اهــریمنی
تـو تا زنـدۀ، سـوی نیکی گـرای … مگـر کام یـابی بـه دیگـر سـرای

صداقت و راستی: پاکی، راستی و صداقت نیز یکی از جمله مسایل عمدۀ است که فردوسی در شاهنامه به آن سخت توجه داشته و در سر تا سر شاهنامه از آدم صادق، راست کار و پاک نهاد به نیکی یاد کرده و از آدم کژ اندیش، دروغگو و فریب کار به زشتی نام می برد. دعوت فردوسی در این اثر حماسی در حقیقت تشویق انسان به سوی آئین پارسائی است و در این مورد دوست ارجمندم جناب داکتر محمود حکیمی دانشمند شناخته شده ایران به روایت داکترحسین وحیدی درست و برحق نوشته است که: « فردوسی با ژرف بینی شگرفی که مخصوص خود اوست و با ظرافت، روشنی و لطافت ویژگیهای والای اخلاقی را از زبان انسانهای مختلف بیان می کند. آرمان پارسائی بر این باوراست که جهان هستی زیر فرمان سامان و نظم و هنجاری پایدار و استوار است و سامانی که بر جهان هستی فرمان می راند، زندگی و سرنوشت آدمی را زیر فرمان دارد. خوش بختی و توانائی راستین در آن است که آدمی، نظم و سامان هستی را دریابد و درست بشناسد و زندگی و رفتار خود را با آن همآهنگ سازد و از کیش نابهنجار و بدون نظم بپرهیزد.»

بدون شک در آرمان پارسائی ستوده ترین و بهترین و پایدارترین صفات آدمی، همان راستی و صداقت است. در آرمان پارسائی برای نجات انسان از تمام بدبختیها و شوربختیها در جهانی که زیست می کند، تنها و تنها یک راه در پیش است و آن هم راه راستی است. فردوسی با اعتقاد آیین پارسایی در سر تا سر شاهنامه این اصل راستی را معیار وملاک انسانیت دانسته ودر همه جای از انسان راستکار وصادق حمایت میکند وآن را به ستایش می گیرد. آن چه که نزد شاعر مهم و با ارزش است، این است که این صداقت و راست گوئی باید هم در پندار و هم در گفتار و به ویژه در کردار آدمی بازتاب یابد و با سرشت انسان درآمیزد. از نظر فردوسی انسان بد گوهر و بد گهر و کج اندیش و ناراست همیش از راستی می گریزد و در فرجام از آدمیان می خواهد که گرد دروغ نگردند و با دروغ گویان و پیمان شکنان دوستی نکنند:
کــه از راستی جان بـد گوهـران … گریـزد چـو گـردن ز بـار گـران
ور ایدونـک بیچاره پـیمان کـنـد … بکوشد پس آن را دگـرسان کـنـد
مـکـن دوسـتی بــا دروغ آزمـای … هـمان نیـز با مـرد ناپـاک رأی
به گرد دروغ، ایـچ گـونه مگـرد … چوگردی بود بخت را روی زرد

در تراژیدی رستم و سهراب می بینیم که هجیر رهنمای سهراب است در جنگ با ایرانیان و چون سهراب، نام سرداران ایران را از هجیر می پرسد، او همه سرداران را معرفی می کند، مگر بنا به خصلت بداندیشی که دارد از بردن نام رستم خودداری کرده و همین کژاندیشی اوست که سهراب از دست پدرش در عالم ناشناسی کشته می شود. در این جا فردوسی از زبان سهراب به هجیر چنین می گوید:
بهر کار در پیـــشه کـــن راستی … چو خواهی که نگزایـدت کاستی
ور ایـدونکه کـژی بـــود رای تو … هـمان بند و زندان بود جای تو
به گیتی به ازراستی پیشه نیست … ز کژی بتر هــــیچ اندیشه نیست

در داستان وسرگذشت تراژیدی سیاوش نیز دیده می شود که چون گریسیوز آدمی است ناپاک، فریب کار و دروغگوی و ازپیشرفت و پیروزی سیاوش در دربار یرادرش افراسیاب، حسد می برد، در پی آن است تا در میان آن دو، کینه و دشمنی افکند، لذا با زبانی چرب و دلی ناراست و اندیشه نادرست، افراسیاب را با سیاوش بد بین و دشمن ساخته تا آن که سیاوش بدون گناه از دست افراسیاب گشته می شود. در این جا ما از زبان سیاوش که گریسیوز مخاطب اوست، به روایت فردوسی چنین می خوانیم:
هـر آنجا که روشن شود راستی … فــــروغ دروغ آورد، کاســــتی

فردوسی همچون حکیمی ژرف نگر درست دریافته است که نادرستی و دروغ گویی مایه تمام بد بختیهاست و همین چرب زبانی و کژ اندیشی است که بین انسانها دشمنی و نفاق را به وجود می آورد. شاعر در تمام شاهنامه انسان را به پاک دامنی دعوت می کند و آرزو دارد که همه صادق بوده و عمل خود را با گفتار یکسان و برابر سازند:
کسی کو به دانش تــوانگر بود … ز گفتار و کـــردار بهـــتر بود
زبان چرب گویا و دل پردروغ … بر مـــــرد دانا نگـــــیرد فروغ
کسی کو بتابـد سـر از راستی … کژی گیردش کار و هــم کاستی
و نصیحت اردشیر بابکان است به بزرگان و مهتران ایران که از چهار چیز خرمی می آید و سودمندی و آن چهار چیز، عبارت اند:
دل آرام دارید از چار چــــــیز … کزو خوبی و سودمندیست نیز
یکی بیم و آزرم و شرم خـدای … که تا باشـدت رهبر و رهنمای
دگر داد دادن تـن خــــویش را … نـگـه داشــتن دامـــن کـیش را
سه دیـگر که پـیدا کنی راستی … به دور افگنی کـژی و کاستی
چهارم کـه از رأی شـاه جهان … نپیــــچی دلـت آشــکار و نهان

از نگاه شاعر، شهریار بیدادگر و ستمگر، همچون شیر درنده است در مرغزار که باید از درنده خویی آن برحذر بود و دوری کرد:
چنان دان که بیدادگر شهـــریار … بـود شیر درنــده بـر مـرغـزار
همان زیـردستی که فرمان شاه … به رنج و به کوشش نـدارد نگاه
بود زنـدگانیش با درد و رنــــج … نگردد کهـــــن در سرای سپنج
اگر بهــــتری باید و مهـــتری … نیابی بـه زفــــتی و کـندآوری
ایمان و باور فردوسی در آن است که چون زبان آدمیزاده به دروغ گفتن و فریب کاری عادت کند، در آن صورت است که فروغ و روشنائی از زندگی روزمره اش رخت بر می بندد و باید بر زندگی از دست رفتۀ چنین انسانهای بیچاره و درمانده سخت گریست:
اگر جفــت گـردد زبان بر دروغ … نگـیرد ز بـخــت سپهـری فـروغ
سخن گفتن کژ ز بـیچارگی است … به بیـچارگان بـر ببایـد گــریست
ز دانش بود جان و دل را فـروغ … نگـر تـا نگـردی بـه گـرد دروغ
اگر پـیشه دارد دلــت راســتی … چـنان دان که گـیتی بــیاراسـتی
بـه گرد دروغ، تا تـوانی مـگرد … چوگردی شود بخت راروی زرد
هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ … ستمگاره ای خوانمش بی فـروغ
مـــبادا مرا پـیشه جز راستی … کـه بیداری آرد هــمـه کاستــی
که گوـد کـه کژی به از راستی … کـه بـیـدادی آرد هـمـه راســتی
دروغ است گـفتار تو سر به سر … سـخن گفـــتن کـــژ نباشـد هــنر
نـدیـدیم چـیزی بـه از راستی … هـمان دوری از کـژی و کـاستی
ز چیز کسان دست کـــوتاه دار … روان را سـوی راستـی راه دار

بدین گونه می بینیم که فردوسی در همه گونه شعر از بزمی، رزمی، توصیفی، اخلاقی، غنایی و عاشقانه و حکمی و رشایی استاد بوده و در همه جای، حق لفظ و معنی را به درستی ادا کرده است. باورمندم که حبیب یغمایی درست و برحق گفته است که تمام ثروت و مکنت و معنویت خراسان، از زمان محمود غزنوی تا امروز، هم پایه و هم وزن معنویت شاهنامه فردوسی نیست: «اگرتمام ثروت خراسان را از عصر محمود غزنوی تا اکنون در یک کفه ترازو قرار دهند و شاهنامۀ فردوسی را در کفه دیگر، در پیشگاه خردمندان و صاحبدلان جهان، این کفه سنگین تر خواهد بود، زیرا به دست آوردن زر و سیم از منابع دریایی و زمینی به حد وفور امکان دارد، ولی پدید آمدن شاعری چون فردوسی با آن همه لطف و طبع و کمال ذوق که شاهنامه یی به پردازد و به بازار ادب عرضه دارد، محال و ممتنع است، چنان که اکنون هم که درست ده قرن از زمان او می گذرد، چنین کسی نیامده است.» و انگار که شاعر نیز در شاهنامه اش چنین پیش بینی را انجام داده و گفته است که از نظم و شعر، چنان کاخی بلند و بالا را بنیاد و اساس نهاده است که همیش ماندگار است و از هیچ ابر و باد و بارانی، گزند نمی بیند، و به گفته عروضی سمرقندی در چهار مقاله: «و من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینم، و در بسیاری از سخن عرب هم.»
روز شما خوش باد. داکتر یقین