ابدال خدا، ابو، ابن، ابوجهل، ابوالهول

ابدال خدا: در زبان فارسی به گونۀ جمع و مفرد به کار رود. خودم در موجودیت ابدال اعتقاد ندارم، مگر صاحب نفحات نوشته که: زمین را هفت اقلیم است و هریک از آن هفت اقلیم را یک تن از بندگان خدا محافظت کند و آنها را ابدال نامند. در فرهنگ عامه و در لغتنامۀ دهخدا به معنای هفت تن از مردان نیک اند که از جملۀ صالحین و خاصان خدا بـه شمار آیند و هیچوقت، زمین از آن ها خالی نباشد و جهان بدیشان بر پای است. آن گاه که یکی از آنان بمیرد، خدای تعالی دیگری را به جای او برانگیزد، تا آن شمار که به قولی هفت و به قولی هفتاد است، همواره کامل ماند. این قوم بدانچه خدای از رازها در حرکات و منازل کواکب نهاده، عارف اند. از علامات آنان یکی این است که فرزند نرینه نیارند، چنان که یکی از ایشان موسوم به (حماد بن سلمة بن دینار) هفتاد زن کرد و او را از هیچ یک فرزندی نیامد. کسانی که عدد ابدال را هفتاد دانند، برآنند که چهل تن در شام و سی تن دیگر در سایر کشورها باشند. آنان که ابدال را هفت تن شمارند، گویند دو قطب و یک فرد نیز با این هفت است و هر اقلیم از اقالیم سبعه، به یکی از آن هفت قائم است و هر یک بدل پیغامبری از پیغامبران باشند. چنان که اولی: بدل خلیل و حافظ اقلیم اول است. دومی، بدل موسی و نگاهبان اقلیم دوم است. سومی: بدل هارون و پاسبان اقلیم سیم است. چهارمی: بدل ادریس بن هارون و نگاهدار اقلیم چهارم است. پنجمی: بدل یوسف بن یعقوب و نگهدار اقلیم پنجم است. ششمی، بدل عیسی بن مریم و حامی اقلیم ششم است. هفتمی: بدل آدم ابوالبشر و موکل اقلیم هفتم می باشند. در فرهنگ و باور عامۀ مردم، ابدال خدا به کسانی گفته شود که تا حدودی تارک الدنیا و در درویشی و مسکینی و بیخودی و خداجویی زندگی کند و به چیزهای مادی و دنیاوی ارزش قایل نباشد. این ابدال خدا نزد اهل صوفیه دارای این ویژگی هاست: خشنود بودن به قضاي خداوند، صبر بر محارم خدا، بخشش و گذشت، احسان به کساني که در حقّ آنها بد کرده ‌اند، جود و سخا و خيرخواهي و گاهی نیز از آنان غفلت و گناه سر میزند که با یاد کردن نام خدا جبران می گردد. در ادبیات فارسی و در شعر شاعران عرب و عجم در بارۀ ابدال خدا روایات، داستان های فراوان آمده که دور از حقـیقت است. سعدی در بوستان آورده است که، انگار سنگ بر دست ابدال سیم می شود و جالبتر این که شاعر بر این گفته اش تأکید دارد:
شنیدی که در روزگار قدیم
شدی سنگ در دست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیست
چو قانع شدی سیم و سنگت یکیست
صاحبان اندیشه و به ویژه خردگرایان، به وجود ابدال چندان اعتقاد ندارند و در رد آنها نبشته های دارند چنان که (عز بن عبدالسلام) رسالۀ در رد قائلین به وجود ابدال کرده و دلیل ها بر عدم صحت این اعتقاد آورده است. فرخی سیستانی اعتقاد دارد که زاهدان در زاویه زندگی کنند، مگر ابدال خدا در صومعه بسر برند:
در زاویه امروز به خندد لب زاهد
در صومعه امروز به جنبد دل ابدال
* * *
ابو، ابن، بن: آن گاه که دانشجو بودم، در خواندن و نوشتن و به کاربرد این واژه ها مشکل داشتم. یک روز با استادم روان شاد داکترعبدالاحمد جاوید، موضوع را در میان گذاشتم و سخنانش را یادداشت کردم. حال که چهل و اند سال از آن زمان می گذرد، این چند سطر را از گفته های استادم و از روی یادداشتهایم بازنویسی می کنم و باورمندم که خوانندگان و دانشجویان را به کار آید.
ابو: در لغت به معنای پدری کردن، پدرشدن و پدرگردیدن است. این واژه به گونه عموم در ابتدای کنیت مردان درآید و نسبت پدری و پسری را میرساند، مانند ابومحـمد یا ابوریحان. در زبان عربی گاهی (ابا و ابی) نیز گفته و نبشته می شود. در زبان فارسی گاهی (همزه فتحه دار) را که به شکل الف در ابتدای کلمه موجود است، حذف کنند و به گونه (بو) نبشته و خوانده شود، مانند: بوجهل، بوعلی و بوتراب و بومـحمد. واژۀ بو، معنای دیگری هم دارد و آن فعل (باشد) است. خواجوی کرمانی چه زیبا و شیوا، کلمۀ بو را به کار برده است:
برو ای باد بهاری به دیاری که تو دانی
خبری بر ز من خسته به یاری که تو دانی
چون گذارت بسر کوی دلارام من افـتد
خویش را در حرم افکن بگذاری که تو دانی
آستان بوسه ده و باش که آسان نتوان زد
بوسه بر دست نگارین نگاری که تو دانی
چون در آن منزل فرخنده عنان باز کشیدی
خیمه زن بر سر میدان سواری که تو دانی
عرضه ده خدمت و گو از لب جانبخش بفرما
مرهمی بهر دل ریش فگاری که تو دانی
گرچه کارم بشد از دست، بگو (بو) که برآید
از من خسته ی دلسوخته کاری که تو دانی
خطاب شاعر به معشوقه است. یعنی اگر چه من زار و ناتوان و ضعیف شده ام، اما از دست من خسته دل و دلسوخته، آن کاری… که تو میدانی، می برآید و پوره است.
ابن: با کسر نخست به معنای فرزند نرینه و پسر است، مانند: ابن خلدون، ابن سینا، یعنی پسر خلدون یا پسر سینا معنا میدهد. نمیتوان این کلمه را در مورد بانوان و خانمها به کار برد، چون برای مونث کلمه (بنت) به کار رود. هر گاه قبل از واژۀ بن، حرف (ت) تأنیث عربی آید، در آن صورت، کلمۀ بن با حرف قبلی خود به حالت جزم و متصل خوانده شود مانند:این بیت منوچهری که کلمۀ (بن) با (هوذت) یکجا خوانده می شود:
شنیدم که اعـشی به شهر یمن شد
سوی هوذت بن، علی الیمانی
اعشی، در لغت به معنای شب کور و نابینا است، اما در این بیت، مراد، اعشی یا میمون بن قیس با کنیت (ابی بصیر) از شاعران مشهور عرب قبل از اسلام است که دورۀ اسلامی را نیز دیده است. قصیده ها و اشعارش از جمله معلقات بوده که در خانۀ کعبۀ معظمه، نصب می شده و حایز جایزۀ ادبی عرب قرار گرفته است.
بن: مخفف (ابن) است در بین دو اسم آید و به گونۀ مستقل و به شکل (ابن) خوانده شود، مانند: علی بن موسی، و علی بن موفق و مانند اینها. هاطف اصفهانی در این قطعۀ کلمه های اب و ابن را چه زیبا به کار برده است:
در کلیـسا، بـه دلـبـر تـرسا
گـفتم ای دل بدام تـو، در بـند
نام حق یگانـه چـون شـایـد
که اب و ابن و روح قدْس نهند
لب شیرین گشاد و با من گفت
وز شکرخنده ریخت از لب قند
سه نگـردد، بـریـشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
از واژۀ (ابن) ترکیبات متعددی در زبان فارسی و عربی ساخته شده است، چون: ابن الوقت به معنای فرصت طلب و نان به نرخ روز خوردن است. ابن الیوم: کسی که به فکر فردا نباشد و همان لحظه را غنیمت داند. مولانای بلخ در مورد صوفیان ابن الوقت گفته است:
لیک صافی فارغ است از وقت حال
صوفی ابن الوقت باشد در مثال
* * *
ابوالهول: نام غول افسانه‌ های مصر باستان است. این غول، در هشت کیلو متری قاهره مؤقیعت دارد. شکل آن مخلوطی از انسان و حیوان با پیکری از شیر و مزیّن به بالهای عقاب و دارای کلۀ شبیه سر زنان و از صخره‌ تراشیده شده است. ارتفاع ابوالهول بیست متر و طول آن هفتاد متر است و از نظر مصریان، مظهر آفتاب به شمار آید. ابوالهول از زمان فرعونهای مصر باقی مانده و از نام قبطی (بلهیت) یا (بلهیب) گرفته شده است. در زمان قدیم، عرب دورۀ جاهلیت گمان می کردند که آن طلسم است و پیکر دیگری که در ساحل مقابل نیل به صورت زنی است، معشوقۀ اوست و ایشان گاه گمان می بردند که آن طلسمی است که برای نگاه داشتن فساط از طغیان نیل ساخته شده است. در این تصویر ابوالهول دارای چشمان مرموز است و با وقار خاصی به افق صحرا خیره مانده، چنان که تا اکنون کسی نتوانسته است که معنای نگاه این چشم ها را درک و بیان کند. گمان میرود که عمر این مجسمه پنج هزار سال باشد. اسرار آمیز بودن ابوالهول احتمالأ در ارتباط با تعهد و ادای سوگند هنرمندان و خالقین اساطیر است که بر اساس آن، مؤظف به‌ حفـظ اسرار و رموز عقاید و اندیشه‌ های فرهنگی و عرفانی آثار خود بوده ‌اند. این موجود افسانه‌ یی بیش از هر پدیدۀ دیگری در ادبیات و شعر و فرهنگ عرب و عجم ماندگار است و به نماد اعلی علم و دانائی و هم به نمودی از هلاک و نیستی شهرت یافته‌ است. بسیاری از هنرپیشگان زن سینمای قرن بیستم که اسرار آمیز، شهوانی، حیله‌ گر و مرموز بوده‌ اند، به ابوالهول مصری تشبیه و هم مانند شده‌ اند و به همین دلیل، ابوالهول، خدای آفتاب، زیبایی، شعر، موسیقی و نور است. یونانیان قدیم برای ابوالهول افسانه های زیادی ساخته اند و ادعا دارند که این ابوالهول، بر فراز سنگی بزرگ زندگی میکرد و برای هر رهگذری معمایی طرح می نمود. کسی که نمیتوانست پرسش او را درست پاسخ بگوید، به دستش کشته میشد. رمز و پرسش ابوالهول بدین گونه بود: آن چیست که صبحگاهان با چهار پا راه میرود، ظهر با دو پا راه میرود و در شامگاه با سه پا حرکت می کند؟ شخصی به نام (اودیپ) پاسخ این پرسش را بدین گونه داده است: مقصود تو از این معما، انسان است، زیرا او در کودکی که صبح زندگی به شمار میرود روی چهار دست و پا راه میرود، وقتی که بزرگ شد، ایستاده یعنی با دو پا گام بر میدارد. اما در زمان پیری، که شامگاه زندگی است از عصا کمک می گیرد و در نتیجه با سه پا حرکت می کند. چون پاسخ اودیپ درست بوده، لذا ابوالهول از شدت خشم و غضب خود را از فراز صخره به پائین می افکند و جان میدهد.
* * *
ابوجهل: ابوالحکم عمرو بن هشام بن مغیره مخزومی، مشهور به ابوجهل از جملۀ اشراف قریش و از مشرکان معروف مکه بود که به تجارت اشتغال داشت و پدرش هشام، از مردان سرشناس و محترم و مهمان‌ نواز مكّه به شمار می آمد. ابوجهل با محـمد پیامبر خدا و دین اسلام دشمنی می ورزید و مسلمانان را آزار می داد، و آن گاه که پیغمبر خدا، به مدینه رفت، مردم مکه را به جنگ اهل مدینه برانگیخت. ابوجهل در ادبیات و عقاید عرب و عجم و به ویژه در بین مسلمانان، مثل اعلای عناد، دشمنی، ستیزه جوئی، جهالت و تندخوئی است. مولانای بلخ در همین مورد گوید:
بوالحکم نامش بد و بوجهل شد
ای بسا اهل از حسد، نا اهل شد
در کتاب عیون الاخبار نوشتۀ ابن قتیبۀ دینوری، آمده است: ابوجهل مردیست زیرک و دانا و هوشیار و به همین دلیل برخلاف سنت عرب، عضو شورای رهبری جامعۀ عرب شد و در تصميم ‌گيرىهاى سران طرف مشورت قرار می گرفت. او از جملۀ بازرگانان و ثروتمندان و اشراف مكّه به شمار میآمد و مانند ديگر همقطارانش براى دستيابى به رياست كعبه با بنى‌ هاشم، مخالفت و نزاع داشت و نبوّت را نيز بر همين اساس تحليل مى‌ كرد. او مى‌ گفت که ما و فرزندان عـبد مناف، در شَرَف و بزرگى به تنازع برخاستيم، اطعام كردند، اطعام كرديم، عطا كردند، عطا كرديم تا به نزديك هم رسيديم. گفـتند: از ما پيامبرى است كه بر او وحى می ىشود! اين را ديگر نفهميديم. به خدا سوگند! هرگز بدو ايمان نياورده، تصديقش نخواهيم كرد. بدین گونه دیده می شود که دشمنی ابوجهل با مسلمانان برای فتح مکه است، و در این راه خون بسیار رفته است. از کلمۀ ابوجهل، ترکیـبات اضافی مرکب زیاد ساخته شده، چنان که واژه های: (خرمای ابوجهل، هندوانۀ ابوجهل و خربوزۀ ابوجهل) از این گونه ترکیبات است. علی اکبر دهخدا در لغتنامه اش در ذیل هندوانه وخربوزۀ ابوجهل نبشته است: «نام عامیانه حنظل است که میوۀ تلخ مشابه هندوانه دارد و خربوزۀ ابوجهل، گیاهی است با ساقۀ قرمز و بسیار تلخ که مصرف دارویی دارد و کنایه از نادانی و احماقت و شخص ماجراجو است.» مولانا در جلد دوم مثنوی معنوی مناظرۀ زیبا دارد از ابوجهل و پیغمبر. در این مناظره ابوجهل از معجزات رسول خدا منکر دیده می شود:
سنگ ها، انـدر کـف بـو جهـل بــود
گفت ای احمد بگو این چیست زود
گـر رسولی، چـیست در مشـتم نهان
چـون خبـر داری، ز راز آسـمان
گفت چون خواهی بگویم آنچه‌هاست
یا بگویند آن که ما حقیم و راست
گـفت بـوجهل، این دوم نادر تـرست
گفت آری حق از آن قادر ترست
از میـان مشـت او، هـر پـاره سنگ
در شهادت گفـتن آمد، بی درنگ
لا الـه گــفــت، و الا الـلـه، گــفـــت
گـوهـر احـمـد، رسول الله سـفـت
چون شنید از سنگ ها، بوجهل این
زد ز خشم آن سنگها را بر زمین

نویسنده: داکتر غلام حیدر یقین