منظومۀ لیلی و مجنون ابوبکر یقین

منظومۀ لیلی و مجنون ابوبکر یقین

پروردگارا! به کسی که عشق دادی، چه ندادی و به کسی که عشق ندادی، چه بدادی؟ «خواجه عبدالله انصاری»

این مقاله را به مناسبت چاپ و نشر مثنوی «لیلی و مجنون» برادرم جناب ابوبکر یقین، نوشته ام و در سال ۱۳۸۸خورشیدی در سایت های خاوران، آریایی، آسمایی، زندگی و افغان موج در کشورهای هلند، سویدن، آلمان و اطریش چاپ و منتشر شده است.

ریشه و پیشنۀ داستان لیلی و مجنون: بدون شک در شعر و ادب کهن فارسی به داستان های زیادی بر می خوریم که اصل و ریشه و پیشینه آن از طریق فرهنگ و آثار دینی و غیر دینی و ادبیات پر بار و غنامند عرب به زبان و ادبیات فارسی راه یافته است. این گونه داستان ها بعد از گرایش اهل آریانا و خراسانیان به دین اسلام، توسط شاعران و نویسندگان ما، از طریق ترجمه وارد ادبیات فارسی شده است، چنان که داستان های هابیل و قابیل و ابراهیم بت شکن و اسماعیل و عیسی و موسی و اصحاب کهف و یوسف و زلیخا و داستان تراژیدی و عاشقانه (لیلی و مجنون) از جملۀ همین گونه داستان هاست که با شاخ و برگ فراوان در ادبیات دری بازتاب فراوان یافته است.

داستان لیلی و مجنون که در اصل منشأ عربی دارد، از دو دلداده و عاشق پاک بازی حکایت می کند که هر دو با هم دوستان دبستانی بوده اند و در سرزمین نجد در شبه جزیره عربستان زیست می کرده ند. به روایت تاریخ، قبیله (بنی عامر) را امیری بود که ثروت فراوان داشت و از مال و منال بی نیاز بود، مگر او را فرزندی نبود که پس از وی به این همه جاه و مقام دست یابد. امیر نجد، به درگاه ایزد دانا و توانا راز و نیاز کرد، تا آن گه که پروردگار عالم او را پسری بخشید که وی را (قیس) نام نهادند و چون ببالید و قدش بلند و بالا شد، به مدرسه فرستادند تا به گفته شیخ شیراز: جور استاد کشد، به دلیل آن که این جور بهتر است از مهر پدر و در عقل و خردش اندکی بیافزاید. قیس پسری درس خوان و زیرک بوده است و با هم صنفان خود الفتی تمام داشته است. در این مدرسه گروهی از پسران و دختران قبیله های دیگر نیز درس می خوانند و اندرین میان دختری زیباروی به نام (لیلی) نیز که از قبیله دیگر است، همدرس و همراز قیس می شود. قیس را با لیلی دلبستگی و مهر پدید می آید و لیلی نیز او را عاشقانه می پرستد. دوستی و محبت پیوند این دو کودک دبستانی دور از تمنیات و علایق جنسی رشد می کند وبعدها به عشقی آتشین مبدل می شود، چنان که آتش در سوخته گان عالم می زند و از قیس دانا«مجنون» کانا می سازد.
و اما وضع لیلی این دختر شوریده حال به گونه دیگر رغم خورده است، به دلیل آن که او زن به دنیا آمده است و مظلوم است و معصوم و محکوم حرمسرائی تازیان است و مهمتر آن که او را پدریست سخت ثروتمند و قدرتمند که حتی دختر داشتن را مایه ننگ می داند و سزاوار دفن در دل خاک. پدر لیلی باورمند است که عاشق شدن گناه کبیره است و باید عاشق را به دار آویخت و سنگسارش کرد، تا به دختران دیگر درسی عبرت باشد که آبروی خانواده ها را برباد ندهند و به همین دلیل لیلی عاشق را مجازات می کنند و از مدرسه باز می دارند و در حصار خانه زندانی می سازند. مجنون چون از دلسوخته اش دور مانده است، صبر و اختیار را از دست بداده است و بی اختیار با سر و پای برهنه روی به دشت و صحرا می نهد نهاده و با ددان بیابان انسی تمام گرفته است و این وضع دشوار و جدائی از یکدیگر تا بدان جای پیش می رود که هر دو دلداده در راه عشقی نافرجام، اما پایدار دیده از جهان فرو می بندند، چنان که سرگذشت غم انگیز و درد آور این دو عاشق دلباخته و پاک باز در ادبیات عرب و عجم ماندگار می ماند.

داستان لیلی و مجنون نه تنها در ادبیات عرفانی، بلکه تدریجآ به ادبیات بدیعی نیز راه پیدا کرد و بیش از پیش گسترش و تکامل یافت و به مرور زمان در قطار دردانه های گنجینه ادبیات جهان قرار گرفت. از روی شواهد و قراین موجود می توان ادعا کرد که در زبان نبشته ها، شعر و ادب فارسی و به ویژه در ادبیات غنائی ما بازتاب فراوان یافت و سپس از طریق این زبان، در شعر و ادبیات زبان های ترکی و اردو و کردی و دیگر زبان ها ولهجه های خاورمیانه و کشورهای مشرق زمین راه پیدا کرد، چنان چه شاعران، نویسندگان، نقاشان، درامه نویسان و فیلم سازان زبان های یادشده بهترین اثرهای گرانبها و ذیقمتی را در این زمینه خلق و ابداع کرده اند. تا آن جا که آگاهی دارم در شعر فارسی نخستین و کهن ترین شاعری که دست به سرایش داستان عاشقانه لیلی و مجنون زده است، حکیم ابو محـمدالیاس نظامی گنجه ئی است. این شاعر پرمایه، در سال ۵۸۴ خورشیدی در۴۵۰۰ بیت داستان را به نظم درآورد که در (خمسه یا پنج گنج) شاعر درج شده است. بعد از نظامی سرودن مثنوی لیلی و مجنون بر وزن خمسه نظامی رونقی تمام یافت، چنان که به روایتی سی و اند شاعر فارسی زبان و سیزده شاعر ترک و یک شاعر ارد و به تقلید از نظامی، این داستان را به نظم کشیدند که از آن جمله می توان از شاعرانی، چون: مولانا نورالدین عبدالرحمان جامی، امیرخسرو دهلوی ،فتح علی خان صبا، هلالی چغتائی، مکتبی شیرازی و در این اواخر از مثنوی ابوبکر یقین شاعر شناخته شده معاصر افغانستان نام برد. همه شاعران یادشده، با کمی تفاوت از نظامی پیروی نمودند و برخی از آن ها نیز به یک نوع مسابقه ادبی دست زدند و کوشش نمودند تا در مهارت و بدیعیت سخن از نظامی پیشی گیرند، مگر امر مسلم آن است که از میان تمام مثنوی های یادشده، تنها منظومه لیلی و مجنون نظامی است که توانسته از نظر متانت و پختگی کلام و کاربرد واژه ها از شهرت جهانی برخوردار شود. اگر ما بخواهیم جای منظومه نظامی را در میان سایر مثنوی های به همین نام، معلوم و مشخص کنیم، باید مقایسه بین همه منظومه ها انجام دهیم و این کاریست بس مشکل و دشوار و نیازمند زمان بیشتر که در این نبشته میسر نیست.

لیلی و مجنون ابوبکر یقین:
باورمندم که ابوبکر یقین شاعریست، عارف مشرب و عیّارمنش و با نگارنده این سطور، سمت برادری و مهم تر از آن سمت استادی دارد، به دلیل آن که من مقدمات علوم ادبی را از او یاد گرفته ام. این شاعر پرمایه در سال۱۳۲۲خورشیدی در قریه سروستان مربوط به ولسوالی انجیل ولایت هرات، در یک خانواده فرهنگی دیده به دنیا گشود. از بیست سالگی به شعر گفتن روی آورد، چنان که از مدت چهل و اند سال به این طرف اشعارش در قالب های غزل، مثنوی، قصیده، رباعی، مخمس و دیگر گونه های شعر در داخل و خارج کشور چاپ و منتشر شده است و هم اکنون دیوان شعرش در قالب های یادشده، آماده چاپ است.

و اما در مورد مثنوی (لیلی و مجنون) یقین، می توان گفت که این منظومه در حدود ۳۶۰۰بیت دارد و دارای « ۱۷۲» صحیفه چاپی است که در این اواخر در چاپخانه آزادی در شهر هرات به سرمایه و همت فرزندش « منوچهر یقین» به تازه گی از چاپ برآمده است. این منظومه، دومین منظومه شاعر است، چنان که «تخمیس غزلیات حافظ» نخستین اثر شاعر شامل ۳۳۸مخمس در(۳۱۹) صحیفه در سال ۱۳۸۷خورشیدی با قطع و صحافتی زیبا در تهران از طریق (نشر برگ زیتون) به زیور چاپ آراسته شده است.
منظومه (لیلی و مجنون) جناب ابوبکر یقین دارای یک پیشگفتار به قلم خود شاعر و دو تقریظ پژوهش گونه است که توسط (پوهنمل غلام نبی یقین) استاد دانشکده تعلیم و تربیه و رئیس تربیه معلم هرات، و (پوهندوی نجیب الله فریور) استاد کرسی زبان شناسی فاکولته تعلیم و تربیه هرات، نگارش یافته است. به گفته شاعر، این منظومه هم از نگاه شکل و هم از نگاه محتوا به تقلید لیلی و مجنون نظامی شاعر گرانمایه سده ششم خورشیدی در بحر هزج مسدس احزب مقبوض سروده شده است که در عین حال دارای ابتکارات لفظی و شکلی بوده و در همه جای دارای رنگ استقلال گونه است و در این زمینه، استاد (فریور) درست و برحق گفته است: «استاد مسلم شعر معاصر دری، الحاج ابوبکر یقین سرایشگر زمان ما از نو، منظومه لیلی و مجنون را به نظم کشیده و داستان را نیک پرورده و نوآوری های کرده است. کتاب ماحصل زحمت کشی شبانه روزی دو سال و اندی از بهترین دوران زندگی وی است. او با کمال استادی و مهارت گرد لیلی و مجنون ها گشته تا رنگ کهنگی اش را بزداید و چهره نوی به آن بخشد. لطافت طبع، پیوند کلمه ها، عبارات مناسب، اثر را رنگ دیگری داده و از زیبائی خاصی بهره مندش گردانیده است. خامه نگار لیلی و مجنون با لطف و زیبائی و فریبائی محسوس با نازک کاری شعری که ویژه اوست، بر صفحات این اثر رقم زده است. او مرد وارسته و عارف منش و متواضع است و به حق عاشق شعر و ادب. وی با شکیبائی و اما باناتوانی جسمی، گنجینه گران سنگی را خلق کرد وبه جامعه فرهنگی اش ارمغان داد، که از باد و باران نمی یابد گزند. وی با توانائی و مهارت خاصی که در سرایش لیلی و مجنون دارد، در قطار نظامی و جامی و دهلوی ایستاد. او اندرین باره کتاب های سلف خویش را مطالعه کرد و بر ذخیره معنوی اش افزود، تا توانست چنین اثر ماندگاری را خلق نماید. یقین شناخت دقیق از ادبیات پارینه دری دارد واطلاعات از ادب عربی و مسایل قرآنی. یقین وابسته به دربار نیست.عارف منش و عاشق شعر وشاعری و آزاده گی است، که بدون چشمداشت، داستان را به نظم متین و استوار درآورد. وی آثار چاپی و غیر مطبوع بسیاری دارد که دلالت بر توانائی وی در سرایش شعر دارد. لیلی و مجنون استاد یقین ارمغان تازه است به جامعه فرهنگی مان. تقریظ استاد فریور، کتاب لیلی و مجنون اثر ابوبکر یقین»

محتوای کتاب لیلی و مجنون ابوبکر یقین: آن گونه که قبلآ نیزاشاره کردم، منظومه لیلی و مجنون یقین سرگذشت دو دلداده پاک باز و عاشق پیشه عرب بادیه نشین است که از طریق آثار و نبشته های غیر دینی و ادبیات عرب وارد زبان فارسی شده و نمونه عالی از ادبیات غنائی ما به شمار می رود. سراینده این منظومه موی به موی حوادث و اتفاقات منظومه نظامی را تعقیب و بازتاب داده است. آغاز این منظومه مانند شاعران متقدم به ستایش پروردگار عالمیان و نعت حضرت پیامبر و بیان اوضاع و احوال این روزگار پرداخته و بعد از آن شاعر از پدر و مادر و مامای خود که در پرورش جسم و ذهن و تعلیم و تربیت آن سخت کوشیده اند، با بیانی رسا به نیکوئی یاد کردی دارد که به جای و مناسب به موضوع بیان شده است. کتاب در مجموع دارای شصت و پنج عنوان است که می توان این عناوین را به دو بخش عمده اصلی و فرعی بخشبندی نمود.

نخست: عناوین اصلی: مطالب و محتوای عناوین اصلی مسلمآ مربوط می شود به بیت های در ستایش خداوند و چگونگی پیدایش آفرینش و بیان استخوان بندی داستان و شرح سرگذشت مجنون و لیلی که شاعر اصل داستان نظامی را دنبال نموده است، چنان که در بیت های زیر به خوبی مشاهده می شود:

از منظومۀ نظامی در سرآغاز کتاب:
ای نام تو بهترین سر آغاز … بی نام تو، نامه کی کنم باز
ای نـام تـو، مونـس روانـم … جز نام تو، نیست بـر زبانم
ای کارگشای هرچه هستند … نام تو، کلیـد هـر چه بستـند
ای هیچ خطی نگشته زاول … بـی حجـت نام تو، مسجـل
ای هست کن اساس هستی … کوتـه ز درت، دراز دستی
ای خطبـه تـو، تبارک الله … فیض تو، هـمیشه بارک الله
از منظومه یقین در آغاز کتاب:
ای نــام تـو، ورد بــر زبانـم … وابـستــه ی یــاد تـو، روانـم
بی نـام تــو، نامه سر نسازم … بی فکرتو شب سحر نسازم
آن دم که اثــر نبود، از کس … تو بودی وذات تو بخود بس
چون گشت به کن ترا اراده … شــد جملگی در زمان، پیاده
تا هست ز قدرتـت زمین شد … مخلوق تورفت وجاگزین شد
شـد هـفت رواق، از تو پـیدا … تـا مهر و مهـت کـنند، ماوا

و داستان نظامی، در ستایش رهبر قبیله عامریان به این بیت ها آغاز می یابد:
گوینـده ی داستان، چنین گـفت … آن لحظه که دراین سخن سفت
کز ملک عرب، بزرگ واری … بود است بـه خوب تـر، دیاری
خـاک عــرب، از نسیـم نامش … خوشبوی تـر از رحیق، جامش
سلطان عــرب، بـه کـام گاری … قــارون عجــم، بــه مال داری
درویش نواز و میهمان دوست … اقبال درو، چو مغـز در پوست
محتاج تر از صدف، به فرزند … چـون خوشه، به دانـه آرزومند
در حسرت آن که دست بختش … شاخی، بــدر آرد از درخـتـش
و داستان لیلی و مجنون یقین نیز در صفت داد و دهش رهبر قبیله عامریان به این بیت ها آغاز یافته است:
دیـباچـه نویـس این حکایـت … از عـهــد کهـن کـنـد، روایـت
کزخاک عرب ستوده خویی … مشهور بـه بخـشش و نکـوئی
بـر عـامریان، رئیس بودی … بـا خورد و کلان انـیس بـودی
از رهبریـش، قبـیله خشنود … چون کوشش وی به باهمی بود
دانـا و خلیق و مهربـان بود … جوادی و عـدل را، نشان بــود
شاهنـشه ی ملک کامگاری … فرمانــده شهر حق گــذاری
سیم و زر اوفزون زقارون … ملکش زحد و حساب بیرون
مانــنـد خـلیفــه گـان بـغـداد … دستــور روال کار مــی داد
باآن همه عظمت و وقارش … فـرزنــدی نبـود، در کنارش
تا این کـه رسـد او بـه اقبال … روشـن کـنـدش چـراغ اقبال
مـی بـود همـواره آرزومنـد … کافتد نگهش به روی فرزند

دوم عناوین فرعی: در منظومه لیلی و مجنون یقین، در متن داستان اصلی برخی مسایل و مطالب و حکایات و تمثیل های جالب و خواندنی نیز به چشم می خورد که اگرچه در بافت داستان اصلی آمده است، مگر از اسقلالیتی نسبی برخورددار است، بدین معنا که این حکایات فرعی از نگاه محتوا مانند پلی است که موضوعات اصلی را با هم پیوند داده و گاهی هم برای اثبات مدعا به کار گرفته می شود. از جمله ۶۵ عنوان داخل کتاب به تعداد ۸ عنوان به مسایل غیر از داستان اصلی پرداخته شده است. این مطالب در باره مسایلی، چون: صفت معراج پیغمبر، قدسیت انسان و وظیفه اش، خودشناسی و خویشتن شناسی، در نکوهش بی تفاوت بودن انسان، صفت عشق، ویژگی های خزان و همچنان حکایات مستقل آورده شده است. برخی از این حکایات بسیار مختصر و کوتاه بوده و از چند بیت محدود بیشتر نیست، مگربعضی دیگر این حکایات با نتیجه گیری شاعر درازتر و طولانی تر است. برای آن که محتوا و مضمون حکایات روشن شود، بهتر است از زبان گوینده آن بشنویم که به گونه نمونه یادکرده آید:

حکایت اول:
ژولیـده ی رفـت سـوی دریا … تا پاک کـند ز گرد، تـن را
بر کـند قبا و جامــه از تــن … غلـتیـد بـه آب، تـا به گردن
نـاگــاه رسـیـد بـاد و بـاران … آن سان که پدید گشت توفان
بیچاره که تـن به آب بودش … توفان برسیـد و در ربـودش
کاری که بود برون ز تقدیر … فرجام وراست رنج و توفیر
عزمیکه نه بررهی صوابست … کی صاحب عزم کامیابست
چون عزم مرابرنج ودرداست … دل ازهوس نشاط سرداست
و در این مورد چه شایسته و بایسته مثالی می آورد که با حکایت یادشده، هم خوانی کامل دارد:
آن اشتری کوست از پی بار … از بارکشی، نباشـدش عـار
از بـارکـشی نـمی بــر آیــد … تا ایـن که اجــل ورا ربـایـد

حکایت دوم:
درخوردی شنیدم این حکایت … کز مرو امیری بی درایت
چـندی ز سگان ناخوش آیند … در خانه کشیده بـود، در بـند
هــر یـک بـه مثـابـه پلـنگی … بد خشم وستیزه جو و جنگی
گر بر کسی خشم آوریــدی … دادی به سگان که بر دریـدی
هرکسکه بگفت شه نکردی … افکندی بدان سگان که خوردی
از جمله خواجـه گان آن در … فـرخـنـده جــوانی، ماه منظر
در خـدمت شه ستاده بودش … دل را بــه وفا، نهاده بــودش
چون دید که شاه بی مروت … هر گـز نخرد، ز خلق خدمت
ترسید که روزی آن چنانش … گر شه کـند هـمرهی سگانش
سـازنــد سـگان مـردم آزار … وی را ز گزنـد نیش ها، زار
از بـیم بـرفـت پـیش سگبان … گفت ای تومراعزیزچون جان
خواهم به سگان تو شوم یار … آرم خورشی به شان به تکرار
تــا دیــن ادا کـنـم ز گــردن … زیشان کــه شونـد شاد از من
زان روزبه هرصباوهرشام … آوردی غــذا، ز پخته و خـام
انـداخـتی جملـه، پیش ایشان … خوردی وزوی نمودی شکران
آن گونه نواخـت آن تمامش … گشتـنـد سگان ز دل، غـلامش
روزی زجفاشهی غضبناک … کرد خشم به آن جوان چالاک
فرمود به پیر نطع سگ دل … کو را بــه سگان کــند مقابـل
اوهم ز سگی کشان کشانش … بر بست و سپرد بر سگانـش
وآن جمله سگان شدندهمآهنگ … تا این که ورا درند با چنگ
دیـدنــد کـه هست منعم شان … در دادن خــرج، مقســم شان
رفـتـنــد تمامـی بـــر در او … دم جـنـبان هـمـه، بــرابــر او
تعـظیم نموده، حـلقه بستـنـد … گردش همه سربه سرنشستند
بودنـــد به وی مطیع و یاور … تا روز که رخ نمود، خـاور
شه گشت زفعل خویش نادم … فـرمـود بــه لهجـه ی ملایــم
با همنفسان که چون شبانگاه … دادم بـه سگان جوان دلخواه
بینید که ورا چسان دریـدنـد … انـدام ورا، چسان گــزیــدنــد
سگبان چوسخن شنید ازشاه … آمــد بـر شـاه، و کردش آگاه
کای شاه سگان ورا نخوردند … دل جمله به مهر او سپردند
این شخص ملک بود نه آدم … یک موی نگشته ازسرش کم
بر خیز و نگربه صنع خالق … کو کرده سگان بــدو موافـق
بنگرکه چسان به سگ نشسته … سگ نیز دهان ز خشم بسته
زان جمله نـدیـده است آزار … سگ بین که نموده ازسگی عار
شــه گـفــت، ورا در آریــد … از نزد سگان به من رسانید
بردنـد ورا، به بــزم شاهش … از پیش سگان به بارگاهش
شه ماند شگفت اندر آن کار … کو ازچه زسگ ندیده آزار
برخاست و نمود احترامـش … بفزود به منصب و مقامش
گفت از چه سگان آدمی در … بر تــو نـشدنــد، حمله آور
گفتا سببش چو روز روشن … باشد به همه کسان، مبرهن
چندی به سگان آدمی خوار … گشتم ز ره ی غذا، مددگار
خوردنـد نواله چون ز دستم … زان یاری کنون زمرگ رستم
ده سال کمر ترا به خـدمـت … بستم و نـدیـدم از تو هـمت
بنمودی به جرم اندک و کم … اسـبـاب اذیــتــم، فــراهـــم
دادی به سگم که پاره سازد … تاهرکه به من نظاره سازد
سگ پاس نگاهدار و تو نـه … سگ هست وفاشعار وتو نه
سگ دوست شودبه نیم نانی … ناکس نـدهـد بـه کس امانی
چون شاه بدید آن چنان حال … کز مردمی رو نمایـد اقبال
هرکس که به راستی وفادار … گـردد نشود به غـم گرفتار
تصمیـم گــرفـت تا ز مستی … دل بر کند و رهد ز پستی
و بعد از آن شاعر منظور و مقصدش را از بیان حکایت یادشده شرح داده و در پایان نتیجه گیری می کند که در هرحال و احوال، داد و دهش آدمی را به کار آید و از سختی ها و بدبختی ها برهاند:
منظورم ازین نوشته است این … که احسان بفزایدت به تمکین
احسان و دهش دو یار همراز … گشتند به هـم از آن، هـم آواز
تا هـر کسی رو کـند به آن ها … بیرون شود از همه زیان هـا
مجنون که شـد هم نشین سباع … در صحبت وی شـدنـد اقناع
هـر خوردنی ی که شـد میسر … با خرج ددان نمودی یک سر
تــو نیـز اگــر بـسان مجـنـون … گردی ز خیال حرص بیرون
از کـرده کــنی، بـلـنـد نـامـت … گـردنـد شهان ز دل، غلامـت

شخصیت ها و کرکترهای داستان: بدون شک شرح و بیان سرگذشت هر حادثه عاشقانه مستلزم موجود بودن عناصری است که استخوان بندی آن داستان را تشکیل می دهند. در این منظومه نیز شاعر از افراد واشخاصی نام می برد که به گونه ی در ساخت و ساز داستان مهم شمرده می شوند. این کرکترها از نگاه شخصیتی و هویتی به دو گونه تصویر شده اند، چنان که یاد کرده آید:
نخست: افرادی اند مهم، مطلوب، مفید و دارنده منش های نیک انسانی و اهورائی، مانند: مجنون، لیلی، ابن سلام، نوفل، پدر و مادر مجنون و پدر و مادر لیلی که هر کدام آن هاخصوصیات و ویژگی های جداگانه دارند.

دو دیگر: اشخاصی اند که از نگاه شاعر در ساختار داستان کدام رول اساسی ندارند، لذا شاعر در جای جای از آن ها نام می برد، مانند. امیر هرات، سلیم عامری مامای مجنون، سلام بغدادی و هم چنان پیرزنی که مجنون را در خرگاه لیلی می برد. باید گفت که شخصیت ها و کرکترهای داخل داستان از نگاه شاعر تمامی مردمی اند، مطلوب و شایسته و حتی پدر لیلی که در حق دخترش ظلم روا می دارد، آدمی نامطلوب نیست.

مجنون: از نگاه شاعر، مجنون پسریست درس خوان، باهوش، دوست داشتنی، دانا که خوب درس می خواند و خوب شعر می سراید و پیش از آن که عاشق شود «قیس» نام دارد و این عشق است که او را به دیوانه گی می کشاند و از او «مجنون» می سازد. این فرزند عرب بادیه نشین هم زیبا روی است و هم برومند که در زیبائی شهره شهر است، چنان که هر که او را بدیدی و در او نظر افکندی، به پسندیدی و دعایش خواندی و ستایشش کردی. وصف قیس را قبل از مجنون شدنش، از زبان شاعر چنین می خوانیم:
مادر چـو نهاد، قیـس نامش … بر باده ی عشق کرد جامش
چون سالی گـذشت از میانه … شـد خوبی و حسن را نشانه
آنسانکه به نیکوئی سمر شد … هر روز ز روز خوبتر شد
بعد از هفت سال که گذشت:
زینگونه گذشت هفت سالش … دل برد زهر که، خط و خالش
رویش چو شعاع مهر تابان … چشمش چوغزال ولب غزلخوان
ابروی کجـش، هلال واری … شــد در صـــدد، کــمـان داری
یاقوت لبش چوغنچه خندان … جــا کــرده، مـیـان سـنبـلستان
و در ده ساله گی قیس:
چون در حد ده رسید سالش … بفزود به خوبی، و کمالش
هرکسکه به وی نظرنمودی … او را به دعاش سرنمودی
دیدش چو پدر، بشاشتش را … بستود ز دل و جاجتش را
و اما از دید مردم کوتاه نظر که عشق را مایه تباهی و بربادی می دانند، قیس دیوانه است و به همین دلیل او را «مجنون» لقب داده اند، که در حقیقت بعد از عاشق شدن بدان صفت متصف می گردد:
آن عدۀ پست وسست عنصر … خالی ز حیا، و از دغا پـر
بر غیبت شان، زبان گشادنـد … پا در رهی، بد دلی نهادند
دادنــد پــی، مــلالــتی شــان … از زخم زبان خجالت شان
گـشتـنــد ز راه عـقل بـیرون … دادند لقب به قیس، مجنون
او نیز به کیش عقل و منطق … گردیـد به این لقب، موافق
بنمود، جنون عشق محبوب … وی را به چنین مقام منسوب

مجنون شاعر، عاشقی است دل سوخته و حرف ناشنو که به ساده گی پند و اندرز بزرگان را نمی شنود و حتی به سخنان پدرش نیز چندان توجه نمی کند. در این منظومه آمده است که یک روز عده ای از بزرگان قوم بنی عامر جمع شدند تا مجنون را نصیحت کنند که از عشق لیلی بگذرد تا هم خدا خشنود شود و هم پدرش، و این است یگانه آرزوی پدری از فرزندش در داخل خانه خدا، که چه زیبا به تصویر کشیده شده است:
دست پسرش گرفت وخرسند … بـر حلقه ی کعبه داد، پیونـد
گـفـت: ای گل گلـبن جـوانـی … وی حاصل من ز زنده گانی
بر خیز و بمال رو به این در … کن زاری زصدق پیش داور
کـز بنـد غـمـت، رهـا نـمایــد … زیـن دربــدری، جـدا نمایـد
در بـارگــه ی خــدای عـالــم … رو آر پـــی مــراد، پـیـهــم
تا لطف خــدات، دسـت گیرد … عــذر تو ز مرحمت، پذیرد
زین رنج و عنا، دهـد نجاتت … تـا بهره بگیری، از حیاتـت
عشقی که ترا نموده، مجنون … زین بیش نسازدت جگرخون
مجنون سخنان قوم و پدرش را خوب گوش می کند و انگار که از دل و جان پذیرفته است. پدر نذر و نیاز می دهد و به این منظور فرزندش را به کعبه می برد و از او می خواهد تا دست دعا بلند کند که ایزد دانا و توانا عشق این دختر را از دلش بیرون کند. آن گاه که مجنون دست به حلقه در خانۀ خدا می زند، خلاف میل و خواسته پدر و بزرگان قومش، چنین دعا می کند:
مجنون چـو شنیـد، حـرف بابـش … بـرخاست و فـتاد، در رکابـش
گفت ایکه مرا چو جان عزیـزی … برعشق من از چه می ستیزی
این گفت وزجای خویشتن جست … چون حلقه بدرب کعبه پیوست
آویخـت بـه سـان حلـقـه، بـر در … گـفـتـا: که ز عشق باشدم، فــر
در حلـقه ی عـشق، هست گوشم … این حلقه بـه کس، نمی فروشم
گـویــنـد رهـی وفــا، رهــا کــن … از عـشق دل و زبان، جـدا کن
مــن از دم عـشق، زنــده گـشتـم … پـیـوسته بـه عـشق، سرنـوشتـم
گـر عـشق مــرا برانــد، از خود … روح و تن من، نـدانـد از خود
هـستـیـی مــرا، ز مــن سـتـانــد … در ورطــه نـیستی، کـشانــد
بــا آن هـمـه مــن غـلام عشـقـم … مـن زنــده به احـتـرام عشقـم
عشق هم قوت است و هم غـذایم … هم شعر من است و هم صدایم
و بعد از این مقدمه، بدون آن که مجنون وصیت و نصیحت پدرش را به گوش گرفته باشد، از پروردگارش می خواهد تا از عمرش برگیرد و بر عمر لیلی بیافزاید و عشقش را دوچندان کند:
یارب تو مرا به عـزت عشـق … از عشق رسان به غایت عشق
از چـشمه ی عشق ده مرا آب … لب تشنه ی آب عشق دریاب
مست از می جام عـشق سازم … کن در ره ی عشق سرفرازم
گویند ز عـشق، دیـده بر دوز … لـیلی مـطلــب، وفــا مـیـنـدوز
یـارب تو مرا، از این ملالـت … برهان که رهم من ازخجالت
ازعمرم هرآنچه مانده برجای … بر گیر و به عمر لیلی افزای
خواهـم، که ز زمره ی موالی … جـایـم نبـود، بـه عـمر خـالی
جان و دل مـن، فــدای او بـاد … انــدر سر مـن، هوای او بـاد
جـان در تـن مـن، بـدون لیلی … باالله کـه بـود، بــه من طفیلی
بی لیلی، وجود خـود نخواهـم … در کعبه ورود خود، نخواهم
یـارب بـه طفیل خانـه ی خود … بـا عظمـت، جـاودانه ی خود
در سایـه ی عـشق ده، پـناهـم … واکن بـه حریـم عشق، راهـم
در کـعبه ی عـشق ده، گـذارم … تـا ایـن کـه در او، نـماز آرم
این حاجت من زخود رها کن … لیلیی مـرا، ز مـن رضا کـن
و چون پدر این سخنان را از فرزند دلبندش می شنود، دیگر چیزی نمی گوید و او را به حال عاشقی خودش وا می گزارد و قیس باری دیگر، مجنون شده و دوباره راهی کوه و بیابان می شود و با حیوانات وحشی انس فراوان می گیرد.

لیلی: این لیلا، زیبا و سفید پوست نیست، بلکه سبزه ایست نمکین. قدش به سرو سهی می ماند ولبش به غنچه مانند است. شیرین دهن است و آهو چشم، که هم طناز است و هم دلربا، و به گفته شاعر آن چه خوبان همه دارند، او تنها دارد:
زیـبا صنمی، بـه دل ربـائی … شکر شکـنی، بـه قـنـد سائی
باقد چو سرو ورخ چوخاور … بسته زحریر عصا به برسر
لعل لب او چو غنچه خندان … شیریـن دهـن، و انـار پستان
آهــو روشی، غـزال چشمی … مشکین نفسی، وجود یـشمی
سرتاج عـرب به چربگوئی … سلطان عجم، به خوب روئی
زلفش سیه ورخش فروزان … خال زنخش، چو نار سوزان
مجموعـه ی، عالمی جوانی … محجـوبـه ی، کـاخ دلستـانـی
شـاهـنشهی، شهـر نازنـینی … دیـباچـه ی درس، دل نـشینی
ابــروی کمانکـش، دلیـرش … مــژگان دراز، بـی نـظیرش
زانند به همدیگر هم آغوش … تا اینکه زعاشقان برند هوش
نـامـش چـو نهاد، مام، لیلی … افـزود بـدو، ز هـر کـه میلی

این لیلای زیبا روی در محیطی و زمانی و مکانی زیست می کند که نگاه کردن به سوی نامحرم از جمله گناهان کبیره محسوب می شود و در حقیقت دیار لیلی دیاریست که خشونت مطلق در آن حکمفرماست و مردانه گی به قبضه شمشیر بسته است و حتی می توان گفت که اکثر وقت ها خواستگاری ها نیز به زور و نیروی شمشیر صورت می گیرد و به همین دلیل است که کودکان مکتبی و هم صنفی هایش لیلی را به چشم حقارت می نگرند و اهل گذر و کوچه و بازار، با زبان حال و یا به زبان قال، برایش تهمت می کنند،که انگار لیلی با جوانان سر و سری دارد، و به همین دلیل است که نام لیلی ورد زبان می افتند و در کوی و بازار به گوش عام و خاص و شاه و گدا می رسد و حادثه بدان سادگی تبدیل به داستانی شورانگیر می شود. وضع لیلی و مجنون را که هنوز دوستان دبستانی اند، از زبان شاعر می خوانیم که تا چه اندازه درد آور است و غم انگیز:
رازی که به کس نگفته بودنـد … ازخورد وکلان نهفته بودند
حی زدغم عشق وفاش شدراز … افـتـاد بـه هــر دیــار، آواز
شد قصه ی عشق آن دو دلدار … مشهوربدشت وکوی وبازار
دل دادن شان، چـو داستان ها … گـردیـد زبان زد، زبــان ها
به گفته شاعر هم چنان که بوی خوش مشک و نافه را نمی توان از بین برد، به همان گونه راز دلداده گی و شیدائی را نیز نمی توان پوشیده نگهداشت:
زیرا نتوان که یک سر مـو … از نافـه نمود بوی، یک سو
بر هر دری گر گـذر نمایـد … بـویـش هـمه را خـبر نمایـد
زان رازچوپرده گشت پاره … هرکس به زبان و یا اشاره
می بست به هـر دو اتهامی … میگفت به ضد شان کلامی
ایـشان بـه خـیال راز داری … آنان بـه پی، سـتـم شـعاری
شمشیر زبـان دراز کـردنـد … هر جا در طعنه باز کردند
تا اینکه ز طعنه های اغیار … گشتـند جدا ز هـم دو دلدار
در این منظومه، لیلی دختریست درس خوان، باسواد، ادیب، شاعر و هنرمند که کاملآ از رموزعشق آگاه است و به همین دلیل است که همیشه جواب نامه های مجنون را به زبان شعر می دهد و راز دلش را با دل سوخته اش توسط قصیده های دلنشین در میان می گذارد:
لیلی که ادیب و با هنر، بود … از دولت شعـر، بهره ور بـود
اشعار فصیح و بکر میگفت … چون خوددررنسفته می سفت
هر بیتی که از زبان مجنون … آوردی کسی به وی ز هامون
دادی به قصیـده ی جوابـش … کـردی ز وفـا، چنین خطابـش
کای غارت جان وآفت هوش … هـر گـز نکـنم تـرا فـراموش
با خون جگر، همیشه نامـت … بـنویـسم و سـازم، احـترامـت
لیلی با آن که در عشق خود ثابت قدم است و در اظهار دوستی با مجنون از کسی نمی هراسد، مگر دختریست مطیع و فرمان پذیرکه پند واندرز بزرگان را خوب می شنود و به همین دلیل است که او را از مدرسه و درس باز می دارند و در خانه در بسته زندانیش می کنند و به شوهر ناخواسته می دهند و او هنوز هم که هنوز است، لب به شکایت نمی گشاید و در مقابل خواسته های نامعقول خانواده اش فریاد نمی کند و تسلیم می گردد:
لـیلی کـه چـو گـنـج مخـفیانـه … گـردیـد نهان، بـه کـنج خانـه
جز عشق و وفا نفس نراندی … جز درس وفا ورق نخواندی
دلتنگ وشکسته بال ووارون … درپرده نشست دل پرازخون

ابن سلام: بدون شک در هر منظومۀ غنائی رقیب و یا رقیبانی لازمه هر عشق گرم و پر گفتگوست و کمتر داستان عاشقانه را می بینیم که پای رقیب در میان نباشد. در منظومه لیلی و مجنون یقین نیز چنین رقیبی به چشم می خورد. این رقیب با مجنون رقابت ندارد، مگر علاقمند لیلی است. این مرد که نامش معلوم نیست « ابن سلام » لقب دارد. جوانیست خوش تیپ، نیک خوی، صادق الوعده و راستکار که در خدمت مردم خود است. در هنر و صنعت و کسب علم و دانش دست بالائی دارد. ثروتمند است، هم زر دارد و هم زور، مگر این توانائی مادی و معنویش همیشه در خدمت خلق خداست و هر گز مردم آزار و خویشتن بین نیست، چنان که صفات او را از زبان شاعر چنین می خوانیم:
خوش تیپ وخلیق وحورمنظر … دانـا و خفیف و راد و با فر
سـرمـشـق شـرافـت و نـکوئی … انجـام وفــا و نـیک خــوئـی
در کسـب فـنـون عـلـم، لایــق … درخدمت خلق پاک وصادق
افــراد قــبـیـلـــه ی، دیـــارش … بـودنــد سـتـاده،در کـنارش
از بـهــر ادای احــتــرامــــش … دادنــد لـقـب، بــن سـلامـش
هم صاحب گنج و هم هنر بود … ازجمله صفات بهره ور بود
این جوان زیبا روی خوش نام و خوش کلام که لیلی را در راه می بیند، به دختر صحرانشین دل می بندد و به این تصمیم می رسد تا او را از پدرش شرافتمندانه خواستگاری کند:
دیدش چو به ره جمال لیلی … وآن سرو به اعتدال لیلی
گفتا که وی است هم طرازم … زو چاره کار خویش سازم
افکند چـو بـر دیار خود بار … بـنمـود قـبـیلــه را، خـبردار
گـفـتا به فـلان قبـیله، ماهـی … دیدم که زده است، بارگاهی
خواهم که بگردد همسر من … خوابد شب و روز دربر من
چند مرد نشانـد، بر عماری … بنمود روان به خواستگاری
از آن جا که لیلی دست پروردۀ جامعه سنتی است که دختر داشتن و عشق ورزیدن را ننگ می شمارند، لذا تلاش همه قبیله و به ویژه خواست پدر لیلی در آنست که هر چه زود تر به داستان عشق دخترش پایان داده شود و به همین دلیل است که لیلی را به زور و فشار به «ابن سلام» به زنی می دهند. لیلی، به این وصلت ناجور راضی نیست، مگر چه می توانست کرد، به دلیل آن که او در محیط اجتماعی زیست می کند که قدرت همه قبیله مصروف اینست که آب و آتش را از یک دیگر جدا نگهدارند. در این ریگزار تفتیده، بازار تعزیر بسیارگرم است و محتسبان خدا نه تنها در بازار فراوان اند، بلکه در اعماق سیه چادرها و پستوی خانه ها نیز دیده می شوند و سر می زنند و همه مردم از کودکان خرد سال مکتبی گرفته، تا پیران جهان دیده و سالخورده قبیله مراقب اوضاع و احوال جزئیات رفتار یک دیگر اند و به همین دلیل است که دختر صحرا نشین عرب جز تسلیم کاری دیگر از او ساخته نیست. ابن سلام پس از آن که با لیلی ازدواج می کند، درمی یابد که محبوبش دل در گرو عشق دیگری دارد، اما چون مردیست مردمدار و دانا، لذا می کوشد، تا تنها به دیدن روی محبوبش دل خوش کند و به لیلی آسیبی نرساند:
چون ابن سلام دیدش آن سان … گردید ز کار خود پشیمان
ازوی به نگاهی گشت راضی … بـدرود نمود دست بـازی
دانست کــه ســر به وی نیارد … داغ دگـری به سینه دارد
دشـوار چــو دیـد، زو بـریـدن … خرسند نمود دل به دیدن
جـز قانع شـدن بــه یک نظاره … راهی دگری نـدیـد چاره
گفتا چو به عشق، گشته ام بنـد …آن به که شوم به روش خرسند

نوفل، شهزادۀ از تبار جوانمردان: جوانمردیست نیک نام و فرشته خصال و مردمدوست که از پی شکار به دشت و بیابان رفته است تا دمی بیاساید و رنج از دل بیرون کند. ناگهان و تصادفی در صحرا با مجنون دیدار می کند. نوفل که مجنون را چنان زار و درمانده می بیند، سخت پریشان خاطر گشته و او را به خیمه اش می برد تا کمک و یاری اش کند:
نوفل چو شنید حرف یاران … گردید ز دیده، اشک باران
گـفـتا کــه نباشـد از جـوانی … این خسته و ما به کامرانی
کوشم که بـه سرحـد تـوانـم … این دل شده را ز غم رهانم
شـد در بـر آن بـه غـم فتاده … از مـرکـب خویـشتن، پیاده
آورد ورا، بـه خیمه گاهـش … پرسید ز اصل و زادگاهش
گفتا که چه پرسی از نـژادم … همپای به درد عشق، زادم
بیخود شده ی ز عقل منفور … ازقوم و قبیله گشته ام دور
نوفل با خود می اندیشد که از جوانمردی به دوراست که مجنون را در آن حال و احوال بیچارگی و رنجوری به حالش رها کند، لذا وعده می دهد که آن عاشق دلسوخته را به محبوش برساند تا باشد که نامش در سلک و دفتر جوانمردان روزگارش ثبت گردد:
نوفل چو شنید آن جوابش … بنمود به نیکوئی خطابش
معذور توام تو از مروت … می بخش مرا زروی همت
خواهم که کمرپی مرامت … بـندم هـمگه، بـه احترامـت
در پهلوی خود تـرا نشانم … محبوب تـرا، به تو رسانـم
آرام شبـی، سحـر نـسازم … تا وعده خود به سر نسازم
گر بر فلک است دلبر تو … آرم، و نـشانـمش، بــر تــو
در پرده اگربود حصاری … گیرم بـه ربودنـش، تیاری
آرم و به تو کنم همآغوش … کزبارغمت تهی کنم دوش
جوانمردان را عادت چنانست که هر گاه به کسی وعده کنند، وفا کنند وبه همین دلیل است که نویسندۀ قابوسنامه وفا به عهد، راستی و شکیبائی را از اصول اساسی آئین جوانمردی می داند، آن جا که نوشته است: «اصل جوانمردی که بدان تعلق دارد، سه چیزاست: اول: آن که هر چه گوئی، بکنی. دوم: آن که راستی را خلاف نکنی. سوم: آن که شکیبایی را کار بندی، از بهر آن که هر صفت که به جوانمردی تعلق دارد، برابر این سه چیز است.» به روایت شاعر ما، نوفل نیز دارای اوصاف یادشده است، و به اساس خوی و سرشت انسان دوستی و جوانمردی که دارد، حاضر می شود که در راه رسیدن آن دو دلداده به یک دیگر جان فشانی کند و زحمت فراوان را متقبل شود. نوفل به مجنون چنین وعده می دهد که اگر محبوب تو چون مرغی در هوا پرواز کند و یا این که مانند ماهی در قهر دریا قرار داشته باشد، او را به دست آورم و به تو رسانم:
محبوب ترا به زور و یا زر … آرم و برات، سازم همبر
چون مرغ اگر بود به پرواز … از اوج هواش، آورم باز
گـر جـای کـنـد، میـان دریـا … چون ماهی بدام آرمش پا
ور جـای، میان سنگ سازد … چندی نتوان درنگ سازد
لعلش بکشم، ز سنگ خـارا … مانـند گهر، ز عـمق دریا
نوفل به خاطر رسیدن به هدفش دو مرتبه با پدر لیلی در مصاف می شود وآن گاه که در جنگ پیروز می گردد خواهان صلح و آشتی می شود و می کوشد تا رضایت قیس را نیز به دست آورد، مگر این بار سوم است که عاشق بلا کشیده سر به کوه و بیابان گذاشته و از مردم دوری می گزیند و مجنون می شود.

زیبائی های کلامی و کاستی های منظومۀ لیلی مجنون: در این منظومه، تصویر تمام کرکترها، صحنه ها و وصف ها بسیار ساده، عمیق و روشن است. نه لفظ فدای معنی شده و نه هم معنا فدای لفظ می گردد، بدین معنا آن چه را که شاعر می خواهد به خوبی بیان کرده می تواند. شعر یقین در حقیقت دنبالۀ همان سبک خراسانی است و ترکیبی است از ادبیات غنائی و عارفانه با تعبیرها و تصاویری تازه و بکر که تسلط او را در شعر و شاعری نشان می دهد. از تشبیه و استعاره و کنایه و پیرایه های لفظی که از عوامل اساسی شعر کلاسیک اند، کمتر سود می برد و اگر هم دیده می شود، بسیار اندک است. عیب شعرش در آن جا برملا می گردد که او نمی تواند و یا نمی خواهد که بین ادبیات شفاعی و نوشتاری فرقی قایل شود و به همین دلیل است که نتوانسته است برخی واژه ها و کلمه ها را به مفهوم اصلی آن به کار ببرد. در برخی جای ها شاعر تا بدان درجه تحت تآثیر نظامی گنجه ئی و دیگر شاعران کلاسیک قرار می گیرد که درنمی یابد که او در سده بیست و یکم زیست می نماید و به همین دلیل است که در زمینۀ محیط اجتماعی خویش چنان می اندیشد که چندین سده قبل نظامی می اندیشیده است، به گونه نمونه شاعر در مورد زن که موجودیست قابل احترام، چنین عقیده دارد:
زن را نسزد وفا شعاری … زن نیست سزای راز داری
زن پای وفا به کس نیارد … جز زرق ندارد آن چه دارد
و یا این که هر چیز و هر واقعه و هر حادثه اجتماعی و غنائی و عاشقانه را به گردن سرنوشت و تقدیر می اندازد و انگار که در اکثر جای ها کار و کوشش و تلاش انسان را نفی می کند و شاید هم به این دلیل باشد که شاعر در داستان لیلی و مجنون بیشتر از دید عارفانه نگاه می کند، تا از منظریک داستان عاشقانه. و اما اندامی را که شاعر برای عاشق و معشوق خود می سازد، قابل توجه است و راهبر به این نکته که زیبائی امریست نسبی و دلخواه مردمان که با گذشت زمان فرق می کند. شاعر ما، به درستی قهرمانان داستانش را نیک و خوب می شناسد و با تآثیر پذیری از منظومه نظامی آن ها را بهترین می خواهد. شاعر در هنگام توصیف لیلی از تمام زیبائی ها و خوبی های طبعیت که توسط حواس پنج گانه خود درک کرده است، کار می گیرد وعروس شعرش را نیکو می آراید و به همین دلیل است که از باغ و بوستان و دمن و زیبائی های طبیعت مدد می خواهد تا اندام موزون یار را بنمایاند. شاعر از درخت سرو و کاج و گل سوسن و نرگس و بنفشه و سنبل و خیری و گلاب تازه استفاده می کند، تا قد و قامت و گیسوی عروس شعرش را بازتاب دهد، چنان که در بیت های زیر می خوانیم که از لیلای صحراگرد چنین تصویر زیبائی به نمایش می گذارد:
شیریـن سخنی، فـرشته گـفتـار … شکر شکن جمیله کردار
عـنوان وفــا، و نـیک خـوئـی … پایان صفا و خوب روئی
خجلت دهی نورماه وخورشید … طوطی چمن سرای امید
روشـن کـن، بـزم دوستـداران … محراب دعای حقگذاران
پـیرایـه گـر، عــروس گلـشن … بالنده سرووکاج وسوسن
وصف طبیعت و دشت و دمن و گلزار و گل گلاب و سبزه و چمن و باران و موسم بهار نیز در این منظومه به خوبی جلوه گرمی شود و شاعر می کوشد تاخواننده و شنونده شعرش را با خود در گلگشت صحرا وگلشن ببرد و از دیدن آن همه زیبائی های طبیعی شاد و خوش حالش سازد. به این بیت هاتوجه شود که چگونه شاعر تمام گونه های گل را با خصوصیات و ویژگیهای آنها چه زیبا، ساده و روشن و آنهم دروصف بهار بیان کرده است:
گردیـد چو موسـم بهاران … گل شـد به چمن عبیر افشان
خندید چمن شگـفت گلزار … بـاریـد درر به شاخ ازهـار
سنبل به بنفشه تـاب میـداد … باران همه جاگلاب می داد
شمشادبه نازوغمزه افزود … ریحان به چمن عذار بنمود
بر بست بخود انار، آزین … آورد به کـف، شکوه دیرین
بنمود شگوفه سیب و آلـو … درباغ به هرطرف زهرسو
ازلاله چمن به تاب گردید … منـزل گهـی آفـتاب، گردیـد
نارنج وترنج وناک وانجیر… بستـند به دور باغ، زنجیر
بادام دو چشم بست از ناز … بر دوخت به قد سرو طناز
نیـلوفــر و نسترن و شبـو … هـمدوش بـه نـارون و لیمو
کردند به هم شگفتن آغاز … در باغ شـدنـد، جلوه پرداز
بـلبل بــه نـوای عـاشقانـه … سر داد به عشق گل، ترانه
وصف خزان و رفت و آمد شب ها و روزها و گذشت عمر و ناپایداری دنیا نیز با همه کاستی ها و زیبائی هایش در این منظومه به خوبی بیان شده است. از دید شاعر، خزان فصل جدای ها و نامرادی هاست، به دلیل آن که هر چیزی که در موسم بهار پرورش یافته، در فصل خزان رو به نابودی است و به گفته شاعر، بر تارک تاک، زاغ می خسپد و جای سمن را، کلاغ می گیرد و وضع چمن، باغ، ارغوان، گل و بته، شمشاد، لاله، سیب و انار و سبزه و بنفشه همه وهمه زار و خزان زده وخشکیده و پوسیده دیده می شوند، اززبان شاعرمی شنویم:
گردد چو چمن خزان رسیده … خـونابـه بـرون کـنـد، ز دیــده
آیـد بـه سـراغ بـاغ، سـردی … رنگ ورخ گل رود به زردی
هرشاخ شود ز برگ عاری … گل بته فـتد، به رنج و خواری
شمشاد ز تخت خویش خیزد … نرگس ز دو دیده، اشک ریزد
گل غنچه نهان شود به پرده … آن لالـه شــود ز غــم، فـسرده
بـر تارک تـاک، زاغ خسپـد … بـر جـای سمـن، کلاغ خسپــد
بـر سیـب، گـزنـد آورد بـاد … پــژمـرده شود، جـلوس شمشاد
رخــسار انــار را خـراشــد … بــر سبزه، بهانــه می تـراشــد
و در چنین فصلی خسته کننده که همه چیز زرد و ضایع و رو به زوال است شاعر از لیلی یاد می کند که او نیز مانند تمامی دیده نی های اطراف و اکنافش ناتوان و بی حال و با درد و غم آغشته است:
درفرصتی این چنین غم آور … شد سرو قدی به خاک همبر
یعــنی، لـیـلی مــاه رخـسـار … از غصه به درد شـد گرفتار
از کاخ بـلنـد عـشق خـواهی … افـتـاد بــه ورطـه ی تـباهـی
رخسار مهش چو کاه گردید … زیـبا وشی اش، تـباه گردیـد
آن سر که حریر بودش انباز … باصوف کفن شدش هم آواز
و لیلای مجنون در چنین حال و احوالی از مادرش یک آرزو دارد و آن اینست که بعد از مرگش از غبار خاک پای مجنون سرمه بسازد ودر چشمان لیلی بمالد و در عین حال، در لوحه تربتش بنگارد که این به خاک خفته، شهید راه عشق شده است:
با حـالـت آن چـنان، کـه دانـی … غـلـتیـد، بــه حال نـاتـوانـی
با مادر خـویـش، وقـت مردن … گـفت ایکه مرائی حق بگردن
صد خواهش مـن، بجا نمودی … هـر حـاجـت من، روا نمودی
اکنون که اجـل مراست بر در … یک حاجـت دیگـرم، بر آور
خواهم چـو اجل کـند، نــزارم … درحسرت دوست جان سپارم
کن سرمه به چشمم ازغبارش … تــا واز شـود، بـه رهگذارش
از لولوی اشک، زینـتم بخش … وز عطر جگر، مـزیـتم بخش
تـابـوت مـرا، بـه زر بــینـدای … در واژه ی زردیـش بیـفزای
آن دم که به خاک من گـذاری … آراسـته کـنم، عــروس واری
این لیلای عاشق پیشه در وقت مردن نیز از مجنونش یاد می کند و یگانه آرزویش از مادرش این است که در سنگ مزارش قلم زن بنگارد که او در این دنیا تنها عشق را برگزیده است و در این راه، صادقانه و عاشقانه جان باخته است:
آری چو به تربتم قلم زن … بر سنگ مزارم، این رقــم زن
کاین کالبــد، ستـم رسیـده … عشق ازدوجهان به خود گزیده
گردیده شهید عشق جانان … در بـاخـته، بــه عـاشـقی جــان
دلدادۀ من، چو آید این جا … دانـــد کــه شـــدم، ز دار دنـیــا
حالی بـه سراغ خاکم آیـد … در مــاتــم مــن، غــزل سرایــد

استفاده از ادبیات عامیانه و مثال ها وضرب المثل ها: باورمندم آن چه که منظومۀ جناب یقین را جالب و خواندنی ساخته است، استفاده او از واژه ها، جملات و زبان عامیانه و به ویژه به کار گرفتن مثل ها و ضرب المثل های عامیانه است. در این منظومه، بیش از هفتاد مثال و ضرب المثل آمده است که برای اثبات ادعا و تصدیق مرام شاعر به کار گرفته می شود. این گونه امثال و حکم به گونه عموم از زبان و روایات دانایان، خردمندان، دهقانان، دیباچه نویسان، گویندگان داستان ها، ترانه پردازان و هم چنان پدر و مادر مجنون آورده می شود. این مثال ها و ضرب المثل ها با وجودی که در بافت حوادث و وقایع آورده شده، اما از استقلالیتی نسبی برخوردداراست که گاهی در یک بیت و گاه در چند بیت با زبانی ساده و قابل فهم سروده شده است، چنان که به گونه نمونه یاد کرده آید:
* * *
چون روز روشن است:
گفت از چه سگان آدمی در … بــر تو نشـدنـد، حمله آور
گفتا سببش چو روز روشن … باشد به همه کسان مبرهن
* * *
سگ وفا دارد، و تو نه:
سگ پاس نگاه دارد و تو نه … سگ هست وفا شعار و تو نه
سگ دوست شود به نیم نانی … نـاکس نـدهـد، بـه کس امانی
* * *
باران نه به میل خود بارد و گل و خار باهم اند:
باران نـه به میل خویـش، بارد … از آب، بــه بــاغ، لالــه کـارد
گل نیست به میل خویش باخار … هم صحبت وهمنشین به گلزار
از جـثـه ی پـشـه، تـا تـن شیـر … بیرون نـبود، ز دست تـقـدیــر
از آه دلـــم، ز ســـنـگ نــالـــه … خیـزد کــه فـتاده ام، بـه چالـه
* * *
صد گفته چون نیم کردار نیست:
صد گفته به قدر نیم کردار … تأثیر نمی کنـد، به هـر کار
در کیش وفا، و رستگاری … ننگ است گرم فرو گذاری
* * *
مانند خر به گل ماندن:
آن کس که رهی تکی گزیند … در وادی بـی کسی، نـشیـنــد
آن دم که بیفتدش ز خر بار … کس نیست که گرددش مددگار
بیچاره و خستـه دل، بـمانـد … همچو خـر، خود به گل بمانـد
* * *
لب تشنه به آب بردن و تشنه آوردن:
لب تشنه مرا به آب بردی … ناخورده گلاس را ستردی
آوردی غــذا، ولی نـدادی … زهرم عوض غـذا، نهادی
* * *
در شوره زمین نباید کشت کرد:
هر خانه که سیل بـرد، از جا … تـرمیـم نمی شود، ز بنا
چون گرگ زمیش بـره دزدد … فریاد شبان جوی نیرزد
درشوره زمین تلاش بزرگر … بیهوده شود نمی دهد، بر

نکوهش از روزگار و پند و اندرز: اگر چه این منظومه یک اثر کاملآ غنائی و عاشقانه است، اما این شاعر نیز مانند شاعران دیگر کلاسیک، این جا وآن جا زبان به نصیحت می گشاید وکوشش دارد تا در لابلای حوادث، برخی مسایل حکمی و اجتماعی و دینی و آموزش های اخلاقی را نیز بازتاب دهد. از نگاه شاعر، انسان موجودی است توانمند و پر قدرت و دارنده هوش و خرد که اگر بخواهد می تواند خوبی را از بدی و زیبائی را از زشتی و خیر را از شر جدا کند و خودش را به سرمنزل زندگی مطلوب برساند. شاعر با تآثیر پذیری از ادیان و ادبیات کهن و به ویژه دین مبین اسلام به این اندیشه است که در اساس خلقت دو نیرو، مگر در تضاد هم آفریده شده اند که به گفته زردشت یکی (گوهر خرد مقدس) و دیگر (گوهر خرد خبیث) است و به همین دلیل است که شاعر در سر تا سر این منظومۀ عاشقانه و عارفانه، انسان را هوشدار می دهد که از نیروی خبیثه و ددمنش و شر و شیطان دوری گزیند و با انجام کارها و اعمال نیک، نامش را ماندگار سازد:
شیطان همه گه ز رو سیاهی … خواهد که رسـد ترا، تباهی
نفس تو بتوست، خصم دیگر … کوشد که نسازی نهی منکر
هشدار که این دوخصم غدار … پایت نکشد به غل و مسمار
زابلیس وزنفس هان حذرکن … بگذارهوس به خود نظر کن
بگـذار طریق خود سری، را … بگـزیـن طریق قلـنـدری را
مرهم نـه، قلب خستگان باش … یاری ده دل شکستگان باش
در نگاه شاعر، مقام انسان از فرشته برتر است و از هفت اختر می گزرد، و انگار می خواهد که گفته آن شیخ شیراز را تصدیق و تأئید بدارد که گفته بود: «آدمی به جائی رسد که جز خدا نبیند» و شاعر ما نیز باورمند است و یقین کامل دارد که در نزد پروردگار دانا و توانا، قدر و قیمت انسان نیک کردار و نیک پندار و نیک گفتار از حور افزون تر است:
گــر مسـؤلـیتــت، ادا نـمائـی … با وعده ی خود، وفا نمائی
در نـزد خـدا، عـزیـز گردی … صاحبـدل و با تمیز، گردی
و برعکس انسان زبون و خویشتن بین و مردم آزار که در بند نفس خود گرفتار است، سخت بی مقدار است و می تواند تا سرحد و مرز بی نهایتی سقود کند که از موجودات گزنده و مار و گژدم نیز بی ارزش تر شود:
ور زان که، ز کیش نیکخوئی … گردی و هوس کنی دوروئی
آئــیــن ادب، رهــــا نــمـائــی … بــر جــای وفــا، جـفا نـمائـی
باخورد وکلان چونیش گردی … در بـنـد هوای خویش، گردی
بیچاره فـتد ز تـو، به خواری … مظلوم ز ظلــم تــو، به زاری
بــر پـای یـتیـم، خــار گـردی … بــر جان ضعیف، مار گردی
یـاری نکـنی، بــه مستمـنـدان … درمان نـشوی، به دردمنـدان
همسایـه ز تــو، به ذلت افـتـد … در ورطۀ رنج و زحمت افتـد
وقـعی ننهی، بـه هــم جواران … رخ تابی ز سوی حق گذاران
آداب وفــا کــنی، فـــرامــوش … بسپاری بحرف اهرمن گوش
مـحـروم شــوی، ز محرمیـت … گــم سـازی، طریــق آدمیـت
بهتر بود از تـو، مار و گـژدم … نتوان بـه تــو داد، نـام مردم
و در این مورد چه مثال های شایسته و مناسبی آورده است:
گر مـار به رهروی، زنــد نیش … تو خلق کنی به خلق، تشویش
گژدم که بسی ضرررسان است … منفور تمام مردمان است
امـا ضررش ز تـوســت، کـمتر … باشد ضرر تو صد برابر
او پــای کسان گــزد، بــه انـبان … توکوبی بفرق خلق سندان
او زهـر بــه دسـت خـلق، باشـد … لیکن ستم تو، دل خراشـد
ای رهـسـپــر، دیـــار پــستــــی … مغروق به بحرخودپرستی
کــن تـرک خـوی ددی، و دامی … رو کن به دیار نیک نامی
تــا قــدسـیتـــت هـــدر نـگــردد … خیر تو بدل به شر نگردد
گاهی می شود که شاعر آن چه را که می خواهد بگوید از زبان دیگران بیان می کند، چنان که پدر مجنون فرزندش را پند و اندرز می دهد که امید و توکل به خدا را از دست ندهد، به دلیل آن که نا امیدی انسان را به به بیراهه و بدبختی و شوربختی می رساند:
چون حال نزار وی پدر دید … بگریست و ز فرط غصه نالید
گفت ای گل نوشگفته ی من … فرزند ز دست رفته ی من
بس کن دگر این همه ملالت … باز آی به راه استقامت
در کـیـش وفــا و برد باری … مـردود بـود، فـغان و زاری
زین هرزه گری و بیقراری … خوبست که پا برون گذاری
بنشینی و صبر پیشه سازی … منفور شوی، ز دل گــذاری
بر خیز و در امید را، کوب … شاید که بر آردت ز آشوب
امـیــد، تــرا ز غــم رهـانـد … نا امیدی به درد و غم کشاند
نومید شدن، ز خام کاریست … در نـا امیـدی، امیدواریست
امـیـد رهــا نمی تــوان کـرد … زاندیشه جدا نمی توان کرد
هر کس ز امید دست شویـد … پـیداست که راه خشکه پویـد
و انسان زمانی به پیروزی و بهروزی دست یابد که صبر و حوصله داشته باشد و از ناکامی هراسان و پریشان نگردد، چنان که گفته شاعر، دریای خروشان از قطره قطره باران به دریا بدل شود و کوهای سر به فلک کشیده، از خاک شکل می گیرند:
گـر صبر نـمائـی، در مشـقـت … از صبر رسی به فخر و دولت
دریــا کـه چنین بـود خـروشان … یکجاست ز قطره هـای بـاران
کوه ها که به چشم سهمناکست … چون نیک نظر کنی ز خاکست
گـردن مبـر از قـلاده ی صبر … کـن نـوش همیشه، باده ی صبر
صبر تـو، تـرا رهـانـد از غـم … بر درد تـو هست صبر، مرهـم
باری اگر خواسته باشیم که تمام پندها و اندرزهای این منظومه غنائی را یاد آوری کنیم، کتابی دیگر شود، چه این اصول در تمام کتاب بازتاب یافته است و تا آن جا که من سر تا سر کتاب را به خوانش گرفتم، شاعر در موارد گوناگونی، همچون: خدا پرستی، خودشناسی و خویشتن شناسی، دوری از آزمندی و زیاده خواهی، مروت و جوانمردی، راستی و راستکاری، وفا به عهد، مردم دوستی، دوری از آزار دیگران، بزرگداشت دانش و خرد، مردی و مردانگی، داد و دهش، نکوهش روزگار، زندگی و مرگ و ناپایداری دنیا و کوشش در عمل و کار و مانند این ها، ابیات زیادی دارد که بیشتر از۵۵۰ بیت می شود، مگر مهم آن است که جناب ابوبکر یقین هیچ گاه در اندرزهای خود، خواننده و شنونده شعرش را به سنگلاخ نظر و تصورات بی پایه و بی مایه نیفکنده است. بدون شک و در فرجام سخن می توان گفت که داستان لیلی و مجنون ابوبکر یقین چه از لحاظ اساس و پیکر داستان و چه از نگاه افکار عارفانه و عاشقانه، تقلیدی است از اشر نظامی گنجه ئی، اما این تقلید، کور کورانه نیست، بلکه تقلیدیست به جای و از روی ابتکار که رنگ اسقلال گونه ئی در آن به چشم می خورد و از این نقطه نظر ایجاب می نماید تا مورد نقد و بررسی بیشتر قرار بگیرد.
داکتر یقین

مآخذ و منابع:
۱- لیلی و مجنون، ابوبکر یقین، هرات، چاپخانۀ آزادی، سال ۱۳۸۸خورشیدی.
۲- کشف الظنون، حاج خلیفه، تهران، سال ۱۳۵۶.
۳- تآثیر داستان های سامی بر ادبیات دری، دکتور سیدمخدوم رهین، ادب، شمارۀ چهارم، سال۱۳۵۳.
۴- اندیشه های رنگین، دکتورغلام حیدر یقین، به سرمایۀ شرکت کیهان، پروگرس مسکو، سال۱۳۷۵.
۵- سبکشناسی، محـمدتقی ملک الشعرا بهار، انتشارات زوار، تهران: سال ۱۳۸۶.
۶- کلیات سعدی، به تصحیح محـمدعلی فروغی، چاپ نهم، امیدوار، سال ۱۳۷۹.
۷- خمسۀ نظامی، (لیلی و مجنون) حکیم ابومحـمدالیاس نظامی گنجه ئی، تهران، سال ۱۳۷۶.