یادی از استاد بشیر هروی

یادی از استاد بشیر هروی

آغاز دهه پنجاه خورشیدی بود. آن زمان هژده سال داشتم و محصل دانشگاه کابل. از این که در دانشکده حقوق و علوم سیاسی شامل نشده بودم، سخت ناراحت و دل شکسته شده بودم. در آن وقت من و امثال من بسیار علاقه داشتیم که حاکم شویم و دمی و دستگاهی و خودی داشته باشیم و با اژدهای خودی یار و غار باشیم.
رخصتی های تابستانی فرا رسید. به وسیله ترانسپورت زنده بانان از کابل راهی هرات شدم. در ولایت قندهار موتر ما توقف کرد و اعلان نمود که شب در قندهار می ماند. برای من که هر گز به تنهایی سفر نکرده بودم، بسیار دشوار بود که بدون رهنما به جهت صرف غذا در رستورانت غذاخوری داخل شوم.… بیشتر بخوانید

شیطان و هئیت اجراییه آن

شیطان و هئیت اجراییه آن
به نقل از کتاب (کعبۀ گل و کعبۀ دل)

و فصلی خواهم نبشت اندر باب این (شیطان) که چگونه در همه دین ها و درهمه باورها و در تمام زمانه ها و در هر جا و هر کجا هم در جابلصا و هم در بلغا موجود است و با هر کس سر و سری دارد و برای هرکس و هر شخص کار دارد و با انجام دادن کارهای پلید و زشت با برخی از انسان ها شریک می شود و این که چرا و به چه دلیل، این انسان های که ادعای اشرف المخلوقات را دارند، تمام گناهان و بدی ها و زشتی های که خود انجام می دهند به گردن این موجود وحشتناک و خطرناک می اندازند و همیشه به آن لعنت می فرستند.… بیشتر بخوانید

ذوالقرنین، اشتر صالح، اشک تمساح

ذوالقرنین، اشتر صالح، اشک تمساح
از کتاب (فرهنگ نامه یقین)
* * *
ذوالقرنین: واژه (ذو) به معنای دارنده، مالک و صاحب است. در برخی از فرهنگها به معنای دو نیز آمده است. ذوالنورین لقب حضرت عثمان است، به دلیل آن که دو دختر پیامبر را به زنی گرفته است. ذوحیاتین یا ذومعشیتین به ماهی گویند، چنان که ذوالقرینین به معنای صاحب دو قرن است. قرنین جمع قرن است که در ادبیات کلاسیک آن را سده گویند. در تاریخ، ذوالقرنین به کسی گفته شود که در آخر یک قرن و در آغاز قرن دیگر زندگی کرده باشد، چنان که گروهی از شاهان قدیم به این لقب خوانده شده اند.… بیشتر بخوانید

ادبیات آرمان شهر، مدینۀ فاضله

از کتاب (فرهنگ نامه یقین)
* * *
آن گاه که دانشجوی دانشکدۀ ادبیات کابل بودم، برای نخستین بار با ادبیات مدینۀ فاضله از زبان استادم شاد روان پوهاند محـمدرحیم الهام آشنا شدم و بعدها کتاب (جمهوریت افلاطون) ترجمۀ داکتر عبدالحسین زرینکوب را مطالعه نمودم. از نگاه افلاطون، شعر محاکات محض است، بدین معنا که شاعر از طبیعت به شکل نادرست و بیجا و بی مورد تقلید کورکورانه می کند، و به همین دلیل شاعر از نگاه او مردود است و در جمهوریت او راه و جای و مقام ندارد. افلاطون معتقد است که شعری با ارزش است که شاعر بتواند در آن در اثرش مطلب نو و جدیدی را خلق کند و بازتاب دهد.… بیشتر بخوانید

گردۀ گوسفند مادر کلانم

نه سالم بود، مادرکلانم خانم (قریش) در جاده ی دوم تیمنی کابل زندگی می کرد و من در جادۀ سوم قلعه فتح الله خان در خانه ای کرایی. خانه ای که زندگی می کردم زیاد چکک داشت و مادرم تارها را در سقف خانه بسته بود تا از آن طریق، آب های باران و چکک به سطل ها جمع شود. شب های زمستان، پدرم دو سه مرتبه سطل های آب را خالی می کرد. زندگی دشواری داشتیم، با معاش معلمی مادر و استادی پدرم می توانستیم کرایه خانه را بپردازیم و یک لقمه نان بخور و نمیر، داشته باشیم. بهترین روز من، روز جمعه بود، به دلیل آن که در این روز، من بیست افغانی جمعه گی داشتم که باید انتخاب می کردم، بین یک تخم مرغ جوش داده شده و یا گودی پران یک پارچه از دکان کاکا عظیم.… بیشتر بخوانید

ابدال خدا، ابو، ابن، ابوجهل، ابوالهول

ابدال خدا: در زبان فارسی به گونۀ جمع و مفرد به کار رود. خودم در موجودیت ابدال اعتقاد ندارم، مگر صاحب نفحات نوشته که: زمین را هفت اقلیم است و هریک از آن هفت اقلیم را یک تن از بندگان خدا محافظت کند و آنها را ابدال نامند. در فرهنگ عامه و در لغتنامۀ دهخدا به معنای هفت تن از مردان نیک اند که از جملۀ صالحین و خاصان خدا بـه شمار آیند و هیچوقت، زمین از آن ها خالی نباشد و جهان بدیشان بر پای است. آن گاه که یکی از آنان بمیرد، خدای تعالی دیگری را به جای او برانگیزد، تا آن شمار که به قولی هفت و به قولی هفتاد است، همواره کامل ماند.… بیشتر بخوانید

ابداع

ابداع: در لغت به معنی آفرینش و خلقت و طرز نو نهادن و نو پدید آوردن و ایجاد و اختراع است. در علم بدیع، ابداع آن است که نویسنده و شاعر مضمون تازه و نو و معنی لطیف و متین و نیکو در نظم و نثر بیاورد و در آن محسنات لفظی و معنوی بازتاب یافته باشد. به گونه عموم ابداعات لفظی ومعنوی مانند خیال شاعرانه و ارائه تصویرها و خلق تصاویر جدید، علت جاودانگی آثار ادبی می شود. به این چند بیت غزلی از حافظ توجه نمائید که چگونه شاعـر دست به ابداع لفظی و معنوی زده و خلاف توقع خواننده و شنونده اش، به دست (صنم باده فروش) توبه می کند و آن هم این که دیگر بدون بزم آرا و ساقی، (می) نخورد و در این راه، از کسی ترس و هراس هم ندارد:
کرده ‌ام توبه، به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم، بی رخ بزم آرایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ‌ام نیست به کس پروایی
گویند که حافظ را تهمت کفر زدند و رقیبانش ادعا کردند که انگار حافظ به آمدن روز قیامت اعتقاد نداشته است، چون در آمدن فردای قیامت، واژه شرطی (اگر) را به کار برده است: به این بیت توجه فرمایید:
گر مسلمانی همین است، که حافظ دارد
آه!… بیشتر بخوانید